#همیشه_یکی_هست_پارت_206
سها يكم مكث كرد بعد گفت :
- خيلي خوب بريم بپوشش . بايد ديد تو تن چه شكليه .
با هم وارد مغازه شديم فروشنده دختر جووني بود لباس و به دستم داد و راهي اتاق پرو شدم . لباس و به سختي پوشيدم . نگاهي تو آينه انداختم بهم ميومد . از مدلش بيشتر خوشم اومد . خيلي دخترونه بود هيجان زده شده بودم صداي در اتاق پرو من و به خودم آورد سها سرك كشيد گفت : - پوشيدي ؟
- آره .
در اتاق و كامل باز كرد و نگاهي به لباس انداخت منم هيجان زده سها رو نگاه ميكردم . گفتم :
- چطوره ؟
خنديد گفت :
- محشره . همين و ميخريم .
خودمم به نظرم محشر بود . لباس و خريديم و از مغازه زديم بيرون . گفتم :
- نهار و مياي خونه ي من ؟
- نه يه چيزي بيرون ميخوريم به بقيه كارامون ميرسيم .
- كار ؟ چه كاري ؟
- بيا هنوز خيلي كار داريم .
ناهار و با هم بيرون خورديم و دوباره راهي مغازه ها شديم . سها برام يه مانتو خريد كه اون شب بپوشمش . بعد از مانتو دنبال شال رفتيم . يه شال آبي رنگ هم برام انتخاب كرد . پاهام داشت از درد زُق زُق ميكرد گفتم :
- تموم شد ؟ بريم خونه ؟
- واي چقدر هولي . چند دقيقه مهلت بده ببينم دارم چيكار ميكنم .
پوفي كردم و دنبالش راه افتادم . جلوي يه كفش فروشي وايساد چند لحظه اي به ويترين خيره شد و گفت :
- بيا بريم تو .
- كفش واسه خودت ميخواي بخري ؟
به فروشنده سلام كرد و كفش و نشونش داد فروشنده گفت :
- چه سايزي ؟
- 38
فروشنده چند دقيقه اي تنهامون گذاشت سها رو به من گفت :
- بشين رو اين صندليه كفشات و در بيار .
romangram.com | @romangram_com