#همیشه_یکی_هست_پارت_205
سها يه لبخند معني دار زد گفتم :
- چته ؟ باز داري چه فكري ميكني خبيث ؟
- من ؟ به هيچي .
- تو گفتي منم باور كردم .
سها خنديد و گفت :
- آقاي وكيل چه مهربون شدن .
واسه اينكه از اشتباه درش بيارم گفتم :
- بابا خودش گفت واسه تو و فريدم عيدي گرفته فقط واسه من كه نگرفته .
- والا من هنوز عيدي از كسي نگرفتم .
خنديدم و گفتم :
- سها خفه ميشي يا خودم خفت كنم ؟
- اي بابا من كه چيزي نگفتم .
- همين قيافه ي خبيثت خودش داره حرف ميزنه .
سها خنديد و گفت :
- بيا الان در موردش حرف نزنيم . چند روز ديگه بهت ميگم اين قيافه ي به قول تو خبيث من واسه چيه .
- تو ذهنت مريضه .
- توام خيلي عقب افتاده اي كه اين چيزا رو نميفهمي . زود باش حاضر شو بريم .
- سها نميام .
- نظر نخواستم كه امر كردم .
انقدر تو سر و كله ي هم زديم كه باز دوباره من تسليم شدم و به سمت يه مركز خريد راه افتاديم
بدون اينكه نگران پول لباسا باشم بهشون نگاه ميكردم . دست هيراد درد نكنه وقتي پولا همراهم بود هيچ نگراني نداشتم . زياد مشكل پسند نبودم . پشت ويترين مغازه ي دوم لباس دلخواهم و پيدا كردم . يه پيرهن بلند آبي رنگ بود يقش مدل يوناني بود و از بالا كاملا تنگ بود و از توي كمر يكم گشاد ميشد و ل*خ*ت ميريخت رو تنم . سها يه نگاه به لباس كرد و گفت : - خيلي سادست .
- من از لباسايي كه زياد قِر و مَنگُل دارن خوشم نمياد همين خوبه .
romangram.com | @romangram_com