#همیشه_یکی_هست_پارت_200
زياد طول نكشيد كه رسيديم جلوي ساختمون دفتر پياده شدم و گفتم :
- ممنون .
- كاري نكردم يه جور تشكر بود به خاطر اون روز كه كيف پولم و نجات دادي . اين به اون در .
هر چي پيش خودم خيالبافي كرده بودم يهو دود شد رفت تو هوا پس فقط تلافي بود ؟ خواستم در ماشينش و محكم به هم بكوبم كه حرفش متوقفم كرد :
- خوب تا هفت فروردين نميبينمت . عيدت پيشاپيش مبارك .
واقعا تا اون موقع نميديدمش . دلم گرفت سرم و انداختم پايين و گفتم :
- عيد شمام مبارك .
دست دست ميكرد براي خداحافظي ولي بالاخره به خودش اومد و گفت :
- خوب ديگه بايد برم . مواظب خودت باش . خداحافظ .
- خداحافظ .
در ماشين و بستم . اونم سريع گازش و گرفت و رفت . سرخورده به سمت انباري رفتم . حالا بايد چيكار ميكردم تنهايي ؟ از غصه دق نكنم خيليه !
جلوي آينه ي اتاقم نگاهي به گوشام كردم قرمز بود ولي همون گوشواره هاي گرد ريزي كه تو گوشام بود بهم يه جلوه ي خاصي داده بود به سمت كيفم حمله كردم گوشواره هايي كه هيراد بهم داده بود و از توش در آوردم و مقابل گوشام گرفتم . اگه اينارو گوشم ميكردم كه خوشگل ترم ميشدم .
لبخندي نشست روي لبم . واقعا يه زماني از اين چيزا متنفر بودم ولي الان همه چي فرق كرده بود .
پاكتي كه هيراد بهم داده بود از كيفم زده بود بيرون درش آوردم پولاي توش و شمردم . 800 تومن بود چشمام گرد شد دوباره شمردم . دلم ميخواست از خوشي داد بزنم . چقدر ازش ممنون بودم كه انقدر كمكم ميكرد . توي دلم گفتم كاش منم براش يه عيدي ميخريدم خيلي زشت شد اينجوري ! تصميم گرفتم بخرم و بعد از تعطيلات بهش عيديش و بدم . دير ميشد ولي بهتر از اين بود كه اصلا هيچي براش نخرم !
همش چند ساعت به سال تحويل مونده بود . كنار سفره ي كوچيك هفت سينم زانوهام و ب*غ*ل گرفته بودم . تنهاي تنها بودم . تقريبا كاري بود كه هر سال تنهايي انجامش ميدادم . هر چقدرم دوست و رفيق داشتم بازم دم سال تحويل تنها بودم . راديويي كه از عمو رحيم قرض گرفته بودم يه گوشه داشت واسه خودش صدا ميكرد ولي به تنها چيزي كه توجه نداشتم اون بود .
داشتم فكر ميكردم كه الان بقيه دارن چيكار ميكنن ؟ اكبر كه پيش باباش بود . حسنم كه احتمالا دور سفره اي كه مامانش و خواهراش چيده بودن نشسته بود . سها و فريدم كه احتمالا كنار هم بودن و واسه اولين بار عيد و كنار هم جشن ميگرفتن . راستي هيراد كجا بود ؟ شايد با مامانش يا به قول خودش مريم جون داشت ميرفت پيشواز عيد . راستي بابا داشت ؟ خواهر و برادر چي ؟ هيچي ازش نميدونستم .
از همه بيشتر كنجكاو بودم ببينم هيراد چيكار ميكنه ! اصلا به من فكر ميكرد ؟
سرم و تكون دادم دلم نميخواست سالم و با فكر اون شروع كنم . خوش به حال عمو رحيم رفته بود شهرستان پيش دخترش . پير مرد بيچاره اصرار كرد كه بمونه تهران . ميترسيد من تنهام يه بلايي سرم بياد . منم چند تا خالي براش بستم كه با خيال راحت بره . گفتم قرار نيست توي اين اتاق خودم و زندوني كنم . زِپِرِشك ديگه زندون مگه چجوريه ؟ توي اين دو - سه روزي كه دفتر و تعطيل كرديم فقط يه بار رفتم بيرون اونم واس خريد خرت و پرتاي سفره هفت سين بود .
توي فكر و خيالاي خودم بودم كه از راديو صداي تبريك سال جديد و شنيدم . نه هيجاني نه شادي . راديو رو خاموش كردم . شمعهايي رو كه روشن كرده بودم و فوت كردم و تكيه ام و دادم به ديوار . خيره شدم به سقف . گوشيم زنگ خورد . اولين زنگ سال جديد مال كي بود يعني ؟
- الو ؟
- عيدت مبارك فنچول .
خنديدم حسن بود گفتم :
- عيد توام مبارك بقچه .
romangram.com | @romangram_com