#همیشه_یکی_هست_پارت_197

خودش به سمت اتاقش رفت . ستاره هم يه نگاه عصباني بهم انداخت و رفت سمت اتاق هيراد . تو دلم داشتم حسابي كيف ميكردم . گفتم الان هيراد حسابي حال ستاره رو ميگيره . با اينكه بايد از اينجا دوباره ميرفتم تو آشپزخونه ولي همين كه حال ستاره گرفته ميشد برام بس بود .

بعد از چند دقيقه ستاره عصباني از اتاق هيراد اومد بيرون و بدون نيم نگاهي به من از در رفت بيرون پس كجا رفت اين ؟ هيراد اومد بيرون و گفت :

- سرمه از اين به بعد تو جاي خانوم سبحان ميشيني .

اين و گفت و رفت . اصلا كي فكرش و ميكرد روزي كه با بي حالي شروع كرده بودم اينجوري بشه ! دستت طلا اوس كريم .

سه روز مونده بود به عيد . فكر اينكه تو اين مدت تعطيلي تنهايي بايد چيكار كنم افسردم ميكرد . ديگه رسما شده بودم منشي دفتر . از سها هم تك و توك خبر داشتم ولي انقدر سرش شلوغ بود كه نميشد درست و حسابي با هم حرف بزنيم . هيراد ديگه مثل قبل عصبي نبود . البته هنوزم جدي بود ولي بعضي وقتا يه كارايي ميكرد يا يه حرفايي ميزد كه حس ميكردم ديگه خبري از اون شخصيت عصباني هميشگيش نيست ! از كارمم حسابي راضي بود . قرار بود براي كار نظافت دفتر هم يه نفر و بگيره ولي فعلا كم و بيش من يه سري از كارارو ميكردم .

قرار بود امروز آخرين روز كاري امسالمون باشه . يعني از فردا ديگه دفترم نميومدم . همش بايد تو اتاق خودم ميموندم .

از صبح هيراد مشغول جمع و جور كردن كارا و پرونده هاش بود . فريد كه روز روزش سر كار نميومد چه برسه به الان كه شب تارش بود . دستم و زير چونم زده بودم . عملا هيچ خبري نه از زنگ تلفن بود و نه مراجعه كننده ! حوصلم بدجوري سر رفته بود . حدوداي ساعت 1 بود كه هيراد كيف به دست با يه سري خرت و پرت از اتاقش اومد بيرون . از جام بلند شدم و گفتم : - ميخواين برين ؟

سري تكون داد و گفت :

- آره ديگه كاري كه نمونده قراري هم با كسي ندارم .

بعد لبخند زد و پاكتي رو به سمتم گرفت و گفت :

- اين حقوق اين ماهته . به اضافه ي عيديت .

پاكت و ازش گرفتم چشمام برق زد گفتم :

- دستتون درست . راضي به زحمت نبودم .

خنديد و گفت :

- خوب ديگه من برم تا هفته ي اول عيدم تعطيلي ولي از هفته ي دوم در دفتر و باز ميكنيم .

سر تكون دادم من كه جايي نداشتم برم اگه ميگفت هفته ي اول دفتر و باز ميكنيم خوشحال ترم ميشدم ! در كيفش و باز كرد و يه شي كادو پيچ شده ي كوچيكي رو از توش در آورد . چشمم روي اون شي بود كه ديدم به سمتم گرفتش و گفت :

- يه يادگاري كوچيكم برات گرفتم .

مشكوك نگاهش كردم . نميدونستم بايد قبول كنم يا نه . اصلا به چه مناسبتي بود ؟ از نگاهم جا خورد و يكم دستپاچه شد . ولي سريع به خودش اومد و شونه هاش و بالا انداخت با لحني كه سعي ميكرد بيخيال باشه گفت :

- واسه فريد و سها هم خريدم … يه جور عادت شده كه به همه كادو بدم … يعني عيدي بدم …

هول كرده بود دستم و جلو بردم و كادو رو از دستش گرفتم گفتم :

- ممنون راضي به زحمت نبودم .

- قابلي نداره . نميخواي بازش كني ؟

- الان ؟

- آره ببين اصلا ازش خوشت مياد يا نه .


romangram.com | @romangram_com