#همیشه_یکی_هست_پارت_196

ديگه چيزي نگفتيم سرمون و انداختيم پايين و به سمت ماشين رفتيم . توي ماشين مدام به گذشتم فكر ميكردم . واقعا ازشون شرمنده بودم ؟ به نظر خودم هر كي جاي من بود اين كارارو ميكرد ولي چرا جلوي هيراد خجالت كشيدم ؟

دوباره يه آهنگ وطني داشت گوش ميداد ولي انقدر ذهنم درگير همه ي اتفاقات بود كه اصلا نميفهميدم آهنگ داره چي ميگه !

با ترمز ماشين به خودم اومدم نگاهم و گردوندم ديدم جلوي در دفتريم . قبل از اينكه چيزي بگم هيراد كه تكيه اش و داده بود به در گفت :

- خيلي خوش گذشت مرسي كه امروز تنهام نذاشتي .

سعي كردم بهش لبخند بزنم ولي نشد . بدجور تو خودم بودم گفتم :

- به منم خوش گذشت . ممنون .

هيراد سرش و آروم خم كرد و لبخند زد . از ماشين اومدم پايين خداحافظي آرومي كرديم و من به سمت در رفتم . هيراد هنوزم وايساده بود حتما منتظر بود كه برم تو بعد بره . برام مهم نبود . اين و به حساب چيز خاصي يا توجهي نميذاشتم . امروز حداقل اين و فهميده بودم كه من كجا و اون كجا ! اصلا چرا به خودمون فكر كرده بودم ؟

رسيدم به انباري يه گوشه نشستم و دستام و گرفتم رو سرم . هنوز نرفته دلم براش تنگ شده بود . اين حسم عاديه ؟!

****

صبح بيدار شدم ولي انرژي روزاي قبل و نداشتم . به زور خودم و به در دفتر رسوندم . نگاهي به ميز منشي انداختم . همون 1 روز فقط شانس باهام بود . سرخورده رفتم سمت آشپزخونه . هر اتفاقي كه دور و ورم ميفتاد باعث ميشد بيشتر علاقه به درس خوندن پيدا كنم . حداقلش اين بود كه به قول سها يه مدركي ميگرفتم و از اين نظافت چي بودن راحت ميشدم . اونوقت شايد ديد بقيه بهم عوض ميشد . شايد منم يه كسي ميشدم توي اين جامعه !

يكم كه گذشت هيراد و فريد با هم اومدن . بعد از سلام عليك هيراد نگاهي به ميز خالي ستاره انداخت و گفت :

- اين باز نيومده ؟

شونه هام و بالا انداختم و گفتم :

- تا الان كه نه .

نفسش و محكم بيرون داد و گفت :

- سرمه امروزم تو بشين جاي ستاره .

به سرعت رفت سمت اتاقش فريدم رفت سمت اتاقش من همونجوري اونجا وايساده بودم زنگ تلفن من و از فكر و خيال در آورد و رفتم سمتش . از ديروز تند تر شده بودم . ديگه به همه چي وارد بودم تقريبا . ساعت حدوداي 11 بود كه سر و كله ي ستاره پيدا شد با ديدن من پشت ميزش اخماش و تو هم كشيد و گفت : - تو پشت ميز من چيكار ميكني ؟ پاشو ببينم .

هنوز داشتم نگاهش ميكردم . هيراد بهم گفته بود من اينجا بشينم . عمرا جام و به ستاره نميدادم با پوزخند داشتم نگاهش ميكردم كه با اون صداي جيغش يه داد كشيد و گفت :

- ميگم پاشو .

با صداي داد ستاره هيراد از در اومد بيرون جدي و يكمي هم عصباني قبل از اينكه ستاره چيزي بگه گفت :

- هيچ معلومه شما كجايين خانوم سبحان ؟ ساعت 11 صبح چه وقت سر كار اومدنه ؟ يه مدت هي هيچي نگفتم شما روز به روز بدتر كردين .

ستاره من مني كرد و گفت :

- كار پيش اومد .

- واسه ي همه كار پيش مياد ولي هر روز ؟ اصلا قابل پذيرش نيست براي من . من يه منشي منضبط ميخوام . از روز اولم بهتون گفته بودم . تشريف بيارين اتاق من .


romangram.com | @romangram_com