#همیشه_یکی_هست_پارت_192
- ممنون .
- خواهش ميكنم . سير شدي ؟ چيز ديگه اي نميخواي ؟
سرم و به طرفين تكون دادم . اشاره اي به گارسون كرد اونم صورت حساب و توي يه جلد چرمي برامون آورد هيراد پول و لاي جلد چرمي گذاشت و گفت :
- بريم .
از در اومديم بيرون . دوباره سوار ماشينش شديم . خوب گردش تموم شد . بايد دوباره برگردم خونه . حوصله ي خونه رو نداشتم . انگار هيرادم نداشت چون گفت :
- موافقي يه ذره بريم بگرديم ؟
با تعجب نگاهش كردم . عجب هم پايي رو واسه خودش انتخاب كرده بود ! گفتم :
- با من ؟
- آره . مياي ؟
سعي كردم انقدر متعجب نشم و خودم و دست كم نگيرم . مگه من چم بود كه نخواد باهام بره گردش ؟ گفتم :
- كجا بريم ؟
- من دلم ميخواد برم سينما .
يكم فكر كردم . گفت :
- دوست داري ؟ يا اصلا هر جايي كه تو دوست داشته باشي ميريم ؟
اين مهربونيش من و هلاك خودش كرده بود گفتم :
- سينما خوبه .
لبخندي زد روش و برگردوند سمت جلو و گفت :
- پيش به سوي سينما .
حركات و رفتارش برام عجيب بود . حس ميكردم شايد زيادم وجود من براش مهم نباشه . بيشتر دوست داشت يه جوري سرگرم شه .
چون وسط هفته بود سينما چندان شلوغ نبود هيراد بليط گرفت داشتيم از جلوي بوفش رد ميشديم كه هيراد گفت :
- چيزي ميخوري بخرم ؟
با ديدن اون همه خوراكي خوشمزه اصلا هيراد و كلاس گذاشتن و همه چي رو فراموش كردم . ياد سينما رفتنمون با اكبر و حسن افتادم . سر خيابونمون يه سينماي فكستني بود بعضي وقتا كه پول دستمون بود ولخرجي ميكرديم و ميرفتيم سينما . اونجا انقدر چيز ميز ميخورديم و حرف ميزديم كه خدا ميدونست ! گفتم : - پف فيل ميخوام .
هيراد رو به فروشنده گفت :
- آقا دو تا بسته پف فيل بدين .
romangram.com | @romangram_com