#همیشه_یکی_هست_پارت_191
- مثلا واسه چي بايد صورت شمارو بخونم ؟
شونه هاش و انداخت بالا و گفت :
- آخه زل زده بودي به من .
- نخيرم داشتم پشت سرتون و نگاه ميكردم .
خنديد و گفت :
- باشه جوش نيار تو به من زل نزده بودي .
با عصبانيت گفتم :
- من به تو زل نزده بودم .
- خوب منم كه همين و گفتم .
دوباره زد زير خنده با حرص نگاهم و دوباره به منو دوختم . گفت :
- خوب قهر نكن . حالا چي ميخوري ؟
- نميدونم .
- من ميخوام برگ بخورم . تو دوست داري ؟
دروغ چرا تا حالا نخورده بودم . فقط سرم و تكون دادم . بالاخره غذا بود ديگه ! هيراد لبخندي بهم زد و گارسون و صدا كرد . سفارشاتمون و داديم . حالا تا حاضر شدن غذا بايد صبر ميكرديم .
هيچ حرفي نداشتيم با هم بزنيم . الكي در و ديوار و نگاه ميكرديم . بالاخره يه سوال به ذهنم رسيد گفتم :
- الان اگه خانوم سبحان بره سمت دفتر چي ؟ پشت در ميمونه كه ؟
هيراد شونه هاش و بالا انداخت . دستاش و روي سينش قلاب كرد و به صندليش تكيه زد گفت :
- به ما چه ميخواست زود بياد . درس عبرت ميشه واسش كه از اين به بعد سر وقت بياد !
سرخورده شدم . دلم ميخواست بگه اخراجش ميكنم ولي گفته بود براش درس عبرت بشه واسه دفعه هاي بعد ! شانسم نداري سرمه !
غذاهامون و آوردن . نگاهي به كباب انداختم عطر و بوش كه خوب بود . هيراد تشكر كرد و با چنگال و چاقو شروع به خوردن كرد . ميخواستم تيكه هاي كباب و از هم جدا كنم ولي خيلي سفت بود . قاشق و چنگالم و بين شكافي كه توي كباب درست كرده بودم فشار ميدادم و سعي ميكردم از هم جداشون كنم . انقدر فشار دادم كه بالاخره كبابه تيكه شد ولي يه تيكش پريد رو خودم و همه ي مخلفات كنار بشقابم ريخت رو ميز . سرم و از خجابت نميخواستم بلند كنم . حتما هيراد الان مسخرم ميكرد . اي دست و پا چلفتي ! صداي متين هيراد و شنيدم : - كمك ميخواي ؟
سرم و گرفتم بالا . جدي بود اصلا هم نميخنديد قبل از اينكه چيزي بگم بشقابم و از جلوم برداشت و گذاشت كنار خودش . چاقويي كه دست نخورده كنارم مونده بود و برداشت و با چنگال خودم كبابارو برام تيكه تيكه كرد . خجالت كشيدم . عين اين بچه هاي كوچيك شده بودم كه نميتونن خودشون كاراشون و بكنن . وقتي كارش تموم شد بشقاب و برگردوند جلوم و گفت : - الان بخور .
زير لب تشكر كردم و آروم آروم شروع به خوردن كردم . غذاي خوشمزه اي بود منم خيلي گشنه بودم . حسابي بهم چسبيد . وقتي سرم و از رو غذام بلند كردم ديدم هيراد همينطوري كه داشت نوشابش و ميخورد با يه لبخند محو من و نگاه ميكرد . يه نمه خجالت كشيدم . عين اين نخورده ها افتاده بودم به غذا !
وقتي نگاهم و ديد آروم گفت :
- خوشمزه بود ؟
romangram.com | @romangram_com