#همیشه_یکی_هست_پارت_190

دوباره چشماش شيطون شد و گفت :

- اگه يهو آسانسور خراب شد قول ميدم خودم عين سوپر من نجاتت بدم .

نميدونم چرا با اين حرفش خجالت كشيدم . بسه انقدر ترسو نباش ! با هم وارد آسانسور شديم . دكمه ي پاركينگ و زد در آسانسور بسته شد . نفسم و حبس كرده بودم . من و اون توي يه اتاقك آهني كه وضعيتش معلوم نبود زنداني شده بوديم . يه نفس عميق كشيدم همراه با اين نفس عميق بوي ادكلنش بود كه حسابي بينيم و نوازش ميكرد . يكم آروم تر شدم . همين كه تنها نبودم خودش خيلي خوب بود .

بالاخره آسانسور وايساد يه نفس راحت كشيدم كه هيراد متوجه شد و خنديد . با هم به سمت ماشينش ميرفتيم كه ديديم ذكاوت از ماشينش پياده شد با ديدن من و هيراد كنار هم اخمي كرد و سلام كرد . هيراد اين بار با خوش رويي جوابش و داد ذكاوت رو به من گفت : - سرمه خانوم خوبين ؟ هميشه به گردش .

نميدونستم چي بهش بگم . هيراد لبخند زد و گفت :

- داريم ميريم رستوران ناهار بخوريم آقاي ذكاوت . سرمه سوار شو دير ميشه . شما تشريف نميارين ؟

ذكاوت از حرص دندوناش و رو هم فشار ميداد . نميفهميدم اينا بينشون چي بود كه هر بار يكيشون برزخ ميشد . ذكاوت گفت :

- نه ممنون . نوش جان .

بعد بدون حرف ديگه اي خداحافظي كرد و رفت . سوار ماشين هيراد شديم و به سرعت از ساختمون دفتر دور شديم .

يه ذره كه رفتيم گفت :

- خوب حالا ناهار چي دوست داري بخوري ؟

برگشتم سمتش داشت نگاهم ميكرد . اين چرا اينجوري ميكرد ؟ دستپاچه شده بودم گفتم :

- نميدونم فرق نداره .

هيراد يكم فكر كرد و بعد بدون هيچ حرفي حركت كرد . كمتر از نيم ساعت بعد رسيديم جلوي در يه رستوران . از ماشين پياده شديم . مثل بچه يتيما پشت هيراد قايم شده بودم . رستورانش خيلي كلاس بالا بود . هيراد رفت تو در و باز نگهداشت كه منم برسم بهش . قدمام و سريع تر برداشتم . رسيدم كنارش زياد كسي تو رستوران نبود . هيراد سرش و آورد كنار گوشم و آروم گفت : - كجا دوست داري بشينيم ؟

فقط تونستم آروم بهش بگم كه نميدونم . نگاهش و تو رستوران چرخوند و گفت :

- اونجا خوبه ؟

نگاهم به اون سمت كشيده شد . يه ميز دونفره بود گوشه ي دنج رستوران ديد چنداني هم نداشت آروم سر تكون دادم . وقتي نشستيم يه گارسن اومد منوهارو داد دستمون . نگاهم رو منو نبود . بيشتر به صورت هيراد خيره شده بودم . صورتش شيش تيغ و صاف بود . موهاي مشكي پرپشتش و حالت داده بود به سمت بالا . بينيش نه زياد درشت بود نه كوچيك بود . ابروهاي پر و خوش حالتي داشت . روي چشماش دوباره ثابت موندم . چشماش ! چقدر چشماش خواستني بود . مخصوصا امروز كه يكم غم و مظلوميتم توش بود .

هيراد منو رو بست سرش و آورد بالا و گفت :

- من ميخوام …

وقتي نگاه خيره ي من و ديد ساكت شد . تازه فهميدم چه گندي زدم سرم و انداختم پايين . قيافش و نميديدم ولي تو صداش خنده موج ميزد گفت :

- انتخاب كردي ؟

- نه هنوز دارم ميخونمش .

- منو رو ميخوني يا صورت منو ؟

چقدر پررو بود گفتم :


romangram.com | @romangram_com