#همیشه_یکی_هست_پارت_189

سرش و تكون داد و گفت :

- آره ميخوام برم ناهار و بيرون بخورم . امروز به خودم استراحت ميدم كلا !

- ولي امروز دو تا قرار دارينا .

- زنگ بزن كنسلشون كن . حال و حوصلش و ندارم .

سر تكون دادم و از اتاقش رفتم بيرون . تلفن و برداشتم قراراش و كنسل كردم . دستم و زده بودم زير چونم . حالا من تنهايي چيكار ميكردم ؟ ديروز پيش اكبر و حسن بودم . هر روزم كه نميشد پاشم برم اونجا . تازه ديروز 10 چوق پياده شده بودم ! كس ديگه اي رو هم نداشتم كه برم پيشش . بِخُشكي شانس ! حالا ما يه روز ترفيع گرفتيما اين شازده نموند دفتر ! بيا حالا هي واسش دل بسوزون . يكي رو ميخواي كه واسه خودت دل بسوزونه .

هيراد كيف به دست از اتاقش اومد بيرون . زير لب از هم خداحافظي كرديم به سمت در رفت يكم مكث كرد بعد برگشت سمت من با يه لحن نامطمئن گفت :

- ميخواي توام باهام بياي ؟

با اين حرفش يهو دستم از زير چونم در رفت . كم مونده بود فكم بخوره رو ميز . انگار فهميد جا خوردم . سعي كرد قيافه ي خونسرد هميشگي رو به خودش بگيره . گفت :

- خوب توام تنهايي . منم كه تنهام . ناهارم كه نداري . داري ؟

دستپاچه گفتم :

- مرسي مزاحم نميشم .

- مزاحم نيستي . مياي ؟

واقعا نميدونستم چي جواب بدم . برام سخت بود بشينم جلوي هيراد و تنهايي باهاش غذا بخورم . داشتم دست دست ميكردم . نميدونستم چي بگم از يه طرفم دوست نداشتم تنها برم تو اون انباري كوچيك و تاريك . هيراد انگار فهميد كه دودلم گفت :

- يه ناهاره همش .

نگاهش كردم . چشماش يه مدلي بود . حس ميكردم دوست داره باهاش برم . ” بچه دلش گرفته برو خوشحالش كن ! ” فقط به خاطر هيراد ميرفم وگرنه من كه نميخوام باهاش برم ! گفتم :

- باشه .

يه لبخند محو تو صورتش حس كردم جفتمون با هم از در دفتر زديم بيرون . ميخواستم از پله ها برم پايين كه گفت :

- بيا با آسانسور بريم .

با من من گفتم :

- از آسانسور ميترسم .

خنديد گفت :

- ترس نداره كه .

بعد تو چشمام با آرامش نگاه كرد و گفت :

- نترس من باهاتم .


romangram.com | @romangram_com