#همیشه_یکی_هست_پارت_188
- نه جدي خواب موندم .
- خيلي خوب بيا بالا . اين سبحان باز نيومده كلي هم كار ريخته رو سرم . فريدم كه طبق معمول با همسر گراميش رفته بيرون . بيا بايد كمكم كني .
- چيكار كنم ؟
- يه امروز و تا سبحان بياد جاش بشين .
نميدونستم گوشام درست ميشنوه يا نه . من ؟ منشي بشم ؟ داشتم بال در مياوردم گفتم :
- شما برين بالا . منم تا 5 دقيقه ديگه ميام .
از اينكه لحنم يهو رسمي شده بود تعجب كرد ولي سر تكون داد و به سمت پله ها رفت .
آخ جون بالاخره منشي شدم ! اصلا ناراحتي ها و حرفايي كه ديشب شنيده بودم همش انگار از ذهنم رفته بود بيرون . خدا خدا ميكردم تو اين 5 دقيقه سر و كله ي اين سبحان پيدا نشه . سريع مقنعم و درست كردم و رفتم بالا . هيراد كنار ميز منشي وايساده بود و داشت به يه تلفن جواب ميداد .
آروم رفتم پشت ميز نشستم . با ذوق خاصي نگاهش ميكردم . حالا همچين ذوق ميكردم كه انگار مدير عامل يه شركت بزرگ شده بودم . ” به اونجاها هم ميرسي سرمه خانوم “
هيراد تلفن و قطع كرد و گفت :
- كارارو كه بلدي ؟
سري تكون دادم . سها كم و بيش بهم ياد داده بود كه چيكارا ميكنه . گفت :
- خوبه .
بدون حرف اضافي رفت سمت اتاقش .
يك ساعتي مشغول كار بودم سها خيلي كارارو راحت تر از من سر و سامون ميداد كلا سرعتش بيشتر بود ولي منم در حد خودم بدك نبودم حداقلش اين بود كه از ستاره بهتر بودم . دختره ي فيس و افاده اي . الهي اخراج بشه از دستش راحت شيم ! اصلا وقتي بهش فكر ميكردم خونم به جوش ميومد !
ساعت 12 بود از صبح تا حالا هيراد چايي نخورده بود . بالاخره امروز بهم ترفيع داده بود بايد هواش و داشته باشم . رفتم سمت آشپزخونه براش چايي ريختم . توي يه ظرف كوچيكم چند تا شيريني گذاشتم و به سمت اتاقش رفتم تقه اي به در زدم با شنيدن صداي بفرماييدش رفتم تو .
دستاش و زير سرش گذاشته بود و به صندليش تكيه زده بود و سقف و نگاه ميكرد . با ديدن من سريع صاف نشست . سيني چاي و شيريني رو جلوش گذاشتم . با يه حالت ذوق زده و مظلوم گفت :
- مرسي واقعا از صبح تا حالا دلم چايي ميخواست .
يه لبخند بهش زدم . ميخواستم برم كه با حرفش متوقفم كرد :
- نميدونم چرا هميشه سرنوشتم تنهاييه . اون از فريد كه تا زن گرفت اصلا انگار نه انگار كه يه دوستيم داره . اينم از وضع سوت و كور دفتر .
نگاهش كردم داشت به استكان چاييش نگاه ميكرد و انگشتش و لبه ي استكان ميكشيد .
نميدونم چرا اينارو به من ميگفت . راستش جا خوردم . ولي حس ميكردم كه دلش گرفته . يه لحظه دلم براش سوخت . عين اين بچه ها لب ورچيده بود . خبري از هيراد خود خواه و مغرور نبود بيشتر تو خودش فرو رفته بود . دوست داشتم برم كنارش و ب*غ*لش كنم . بهش بگم من پيشتم چرا ناراحتي ؟ ” كوفت نميخواد حس انسان دوستيت گل كنه . همينت مونده اين كار و بكني . كافيه بره رو موج برزخش ! اونوقت به همين راحتي كه بهت ترفيع داده به همين راحتيم اخراجت ميكنه ! ” جلوي خودم و گرفتم و از همون جا با دلسوزي نگاهش كردم .
يهو از جاش بلند شد و كتش و از پشت صندليش برداشت . با تعجب به اين حركتش نگاه ميكردم . گفتم :
- جايي ميرين ؟
romangram.com | @romangram_com