#همیشه_یکی_هست_پارت_187

- نميدونم .

- يعني چي ؟

- صبح تصميم ميگيرم . ميخوام برم تو .

نگاهم ميكرد فقط . هيچي نگفت . منم چيزي نداشتم كه بگم . به سمت در رفتم . آروم گفت :

- فردا منتظرتم . يا مياي دفتر يا به زور ميام ميبرمت .

منتظر نشدم چيز ديگه اي بگه . سريع در و باز كردم و يه راست رفتم سمت انباري .

زندگيم شده بود عين يه كاب*و*س . مقنعم و در آوردم و محكم پرتش كردم رو زمين . پالتومم در آوردم يه گوشه ديگه پرت كردم . رفتم يه گوشه ي ديوار نشستم زانوهام و گرفتم تو ب*غ*لم و تكون تكونشون دادم . هر وقت خيلي ناراحت بودم اين كار آرومم ميكرد . زل زدم به يه گوشه . من فكر ميكردم حسين نميفهمه . مهدي ديگه چرا اين كارارو ميكنه ؟

اون موقع كه بلبل بودم و اونقدر تنها بودم هيچ كس سال تا سال نميگفت خَرِت به چند مَن . حالا همه شده بودن دوست و رفيق و خاطر خواه !

هيرادم مشكوك شده حالا نكنه پس فردا هم اون ميخواد بگه عاشقمه ؟! ديگه اين يكي عمرا تو كَتَم نميره . !

****

صداي در داشت ديوونم ميكرد . اين مردم آزار ديگه كي بود . نگاهي به اطرافم كردم گوشه ي ديوار چمباتمه زده بودم . ديشب اصلا نفهميده بودم كي خوابم برد ! همه ي تنم خشك شده بود با ناله از جام بلند شدم و گفتم :

- كيه ؟

صداي عصباني هيراد و شنيدم :

- يا همين الان اين در لعنتي رو باز ميكني يا ميشكنمش .

نگاهي به گوشيم انداختم 10 صبح بود . جدي جدي نرفته بودم دفتر ! حالا از كجا به اين ميفهموندم كه بي قصد و غرض بوده ؟ گفتم :

- وايسا الان باز ميكنم .

دوباره پالتوم و پوشيدم مقنعمم سرم كردم در و آروم باز كردم سعي كردم جدي باشم گفتم :

- چي شده سر صبحي ؟

اخماش تو هم بود باز ! گفت :

- گفتم كه نياي سر كار ميام ميبرمت .

نتونستم جلو خودم و بگيرم خنديدم گفتم :

- خواب موندم .

دستاش و رو سينش قلاب كرد و گفت :

- كه خواب موندي ؟ مسخرمم ميكني ؟


romangram.com | @romangram_com