#همیشه_یکی_هست_پارت_186

يكم چشماش آروم تر شد . نگاهش مهربون تر بود . گفت :

- ميدوني كه اتفاق ظهر تقصير من نبود .

- اين و كه يه بار حرفش و زدي . فكر كردم يه چيز تازه ميخواي بهم بگي .

سرش و گرفت بالا يه نفس عميق كشيد دوباره سرش و انداخت پايين . زيادي بهم نزديك بود . دستپاچم ميكرد گفتم :

- ولم كن از فاصله ي دور ترم ميتونيم حرف بزنيم .

نيشخند زد و گفت :

- دور تر ؟ چرا ؟ مگه الان فاصلمون چشه ؟ معذبت ميكنه ؟

نميخواستم خودم و لو بدم . واقعا معذبم ميكرد . دنبال بهانه ميگشتم يهو گفتم :

- از بوي ادكلنت بدم مياد .

چشماش گرد شد . دروغ كه شاخ و دُم نداشت آخه ! اتفاقا خيلي خوشبو بود هر وقت كنارش وايميستادم ناخودآگاه هي ميخواستم نفس بكشم ! بهت زده گفت :

- جدي ؟

اخم كردم :

- مگه من باهات شوخي دارم ؟

سرخورده شده بود ولي هنوزم چيزي از جديت و غرورش كم نشده بود . ازم يكم فاصله گرفت . تو چشماش خيره شدم گفتم :

- خوب ميشنوم .

- اگه امروز من كاري كردم كه ناراحت بشي در عوض توام من و جلوي سبحان خورد كردي .

- من ؟ كاري نكردم .

- همين كه بدون اجازه ي من و بدون توجه به حرفم گذاشتي رفتي بي احترامي به من بود .

- واقعا انتظار داشتي بمونم ؟ كه چي بشه ؟ بيشتر ليچار بارم كني و اون ستاره ي ابلهم هر هر بهم بخنده ؟

- من هيچ وقت ليچار بارت نكردم . ميخواستم دعوا بخوابه .

پوزخند زدم و گفتم :

- خوب دعوا رو خوابوندي الان واسه چي ديگه اينجايي و اين حرفارو به من ميزني ؟

دستش و كلافه كشيد تو موهاي مشكيش . انگار چيزي كه ميخواست و نميتونست بگه . محكم گفت :

- فردا كه مياي دفتر ؟


romangram.com | @romangram_com