#همیشه_یکی_هست_پارت_185
بايد بهش ميگفتم به تو چه ! اصلا خودش تا اين موقع اينجا چيكار ميكرد ؟ گفتم :
- شما اينجا چيكار ميكنين تا اين وقت شب ؟
انگار انتظار نداشت اين و بهش بگم يكم دستپاچه شد ولي بعد گفت :
- همينجوري يكم كار داشتم . تلفنت چرا خاموشه ؟
- شارژش تموم شد .
- ناراحتي هنوز ؟
- گفتم كه نه .
- منم گفتم كه دروغ نگو . پس چرا كم حرف و سردي ؟
واقعا كي باهاش گرم گرفته بودم ؟ گفتم :
- من مثل هميشم .
- نيستي .
چه وقت بدي رو واسه گير دادن انتخاب كرده بود كلافه گفتم :
- بسه . نصف شبي سوال جواب كردنت گرفته ؟ ميخوام برم .
اخماش بيشتر رفت تو هم گفت :
- تا وقتي من نخوام تو جايي نميري .
- اونوقت چرا فكر كردي هر چي تو بخواي همون ميشه ؟
- هميني كه من ميگم .
چقدر خودخواه بود . برگشتم سمت در و بازش كردم . فكر كرده من بردشم ! بازوم و گرفت و محكم من و برگردوند سمت خودش . حتي نميتونستم از دستش خودم و آزاد كنم . شيطونه ميگفت تيزي كه حسن بهم داده بود و در مي آوردم خط خطيش ميكردما . بازوم و به زور از دستش كشيدم بيرون و گفتم : - ولم كن من باهات هيچ حرفي ندارم . اصلا معلوم هست چت شده ؟
دوباره بازوهام و گرفت اين بار محكم تر . سرم نزديك سرش بود . توي يه قدميش بودم . نفساش روي پوستم ميخورد . هر دومون با چشمامون داشتيم با هم ميجنگيديم .
با صداي عصباني گفتم :
- يا دستم و ول ميكني يا هر چي ديدي از چشم خودت ديدي .
- چند دقيقه عين بچه ي آدم وايسا بعد هز جا دلت خواست برو .
هنوزم نگاهامون با خشم تو هم گره خورده بود گفتم :
- ميشنوم .
romangram.com | @romangram_com