#همیشه_یکی_هست_پارت_184
- چرا ماتت برده ؟ صدام و نميشنوي ؟
دليلي نداشت جوابش و بدم . از كنارش رد شدم دستم رو در بود ميخواستم بازش كنم كه بازوم كشيده شد عقب نگاهش كردم . دستم و محكم از توي دستش كشيدم بيرون ولي حرفي نزدم . نميدونم چرا چيزي نميگفتم . دلم سكوت و آرامش ميخواست . يه جايي كه خودم با افكار خودم تنها باشم .
نگاه عصبانيش يه رگه هايي از نگراني پيدا كرده بود گفت :
- چرا ساكتي ؟ چرا چيزي نميگي ؟ حالت خوبه ؟ چيزي شده ؟
هنوزم ساكت داشتم نگاهش ميكردم توي چشماي عسليش ! ولي به خاطر تاريكي هوا بيشتر به رنگ قهوه اي ميخورد چشماش . در هر دو حالت خوشگل بود . خوشتيپم بود . بسه داري تو اين هاگير واگير به چي فكر ميكني ؟ سرت و بنداز پايين و برو . به حرفاش گوش نده .
ولي انگار صداهاي تو سرمم ديگه به حركت كردنم كمك نميكردن . دوباره گفت :
- سرمه يه چيزي بگو . ازم ناراحتي ؟ نميخواي باهام حرف بزني ؟
كلافه دستي بين موهاش كشيد . واقعا ازش ناراحت نبودم . ظهر شايد ولي الان نه . دلم براش تنگ شده بود ! چرا بايد دلم براش تنگ بشه ؟
انگار به خودش مسلط تر شده بود با لحن و صداي مخصوص خودش . با همون جذبه و جديتي كه ازش سراغ داشتم گفت :
- من امروز نميخواستم طرف خانوم سبحان و بگيرم يا به تو توهين كنم . ميفهمي كه ؟
باز هيچي نگفتم . زل زده بود تو چشمام گفت :
- من فقط ميخواستم دعوا بخوابه و همه چي آروم بشه . فكر نميكردم كه تو ناراحت بشي .
منتظر جواب بود . ولي هنوزم ساكت بودم دوباره گفت :
- سرمه حرف بزن فكر ميكنم ازم ناراحتي هنوز .
نفس عميق كشيدم اين بار با عصبانيت بيشتر گفت :
- چرا حرف نميزني ؟
نگاهش كردم گفتم :
- چي بگم ؟
انگار خيالش راحت شد كه لال نشدم ! گفت :
- ناراحتي ازم ؟
- نه .
- راستش و بگو .
اخمام و كشيدم تو هم . دوباره گفت :
- تا اين وقت شب كجا بودي ؟
romangram.com | @romangram_com