#همیشه_یکی_هست_پارت_177

- چه خبرته بابا ؟ تك تك بپرس .

- آخه خيلي دلم براي همتون تنگ شده بود .

حس كردم چشماي اكبر داره خيس ميشه گفت :

- ما هم دلمون لك زده بود واست . خيلي نامردي رفتي حاجي حاجي مكه ؟

- نميشد بيام اين وري . ولي الان كه اينجام .

خنديدم گفتم :

- يه زنگ بزن به بقچه بگو آب دستشه بذاره زمين بياد اينجا .

اكبر با خنده شماره ي حسن و گرفت بعد كه گوشي رو گذاشت گفت :

- چقدر خانوم شدي .

خجالت زده سرم و انداختم پايين گفتم :

- نه بابا هنوز بلبلم .

- دِ بلبل نيستي ديگه . الان يه خانومي . هيچي از دختراي ديگه كم نداري . تازه خوشگل ترم هستي .

خندم گرفت تعريفات اكبري بود ! چند دقيقه بعد حسنم اومد با ديدنم خنديد دست داديم و گفت :

- چه عجب راه گم كردي .

- اومدم تا آخر شب پيشتون باشم .

- پس باس بگيم بروبچ جمع بشن كوچه رو قرق كنيم .

- بدم نمياد بقيه رو هم ببينم .

- چه لفظ قلم شدي .

اكبر خنديد و گفت :

- اينا عوارض درسه . ميخواد خانوم دكتر شه .

گفتم :

- دكتر چيه . هنوز مونده .

اكبر گفت :

- تو ميشي . خيلي بهت مياد .


romangram.com | @romangram_com