#همیشه_یکی_هست_پارت_178

حسن گفت :

- راست ميگه يه قرون اومده روت !

خنديديم مشتي تو شكمش ردم و گفتم :

- كوفت انقدر نخندين .

دوباره مثل قديم راس 8 همه دور هم جمع شديم . انگار برگشتيم به همون وقتا ولي من ديگه اون بلبل نبودم . حس ميكردم نگاهاش بچه هام فرق كرده تنها كسي كه هنوزم باهام احساس راحتي ميكرد اكبر بود . حسنم ميگفت باهام راحته ولي حس ميكردم كه گه گاه نگاهش و ازم ميدزده . يا مثلا شهرام لاته بهم نخ ميداد ! ولي بازم خوش گذشت . ديگه به هيراد و ستاره و اون دفتر كوفتي حتي فكرم نميكردم . راحت باهاشون ميخنديدم . تازه ياد گذشتم افتادم با اينكه دردسر زياد داشتم اما انگار بي غم تر بودم .

ساعت 10 شب بود كه از همشون خداحافظي كردم . برام مهم نبود كه الان اتوب*و*س شايد نباشه . دلم ميخواست با رفيقام باشم . هر كي يه سمتي رفت منم به طرف خيابون اصلي راه افتادم . واسه تاكسي وايساده بودم كه يه صدايي گفت :

- بلبل .

صدا آشنا بود خيلي وقت بود نشنيده بودمش . برگشتم سمتش با بهت داشت نگاهم ميكرد با من من و دستپاچگي كه تا حالا از مهدي نديده بودم گفت :

- خودتي ؟ چقدر عوض شدي !

واسه تاكسي وايساده بودم كه يه صدايي گفت :

- بلبل .

صدا آشنا بود خيلي وقت بود نشنيده بودمش . برگشتم سمتش با بهت داشت نگاهم ميكرد با من من و دستپاچگي كه تا حالا از مهدي نديده بودم گفت :

- خودتي ؟ چقدر عوض شدي !

- آره خودمم .

يكم نزديك تر اومد انگار به خودش مسلط تر شده بود دستاش و رو سينش قلاب كرد و گفت :

- چي شده اومدي محله ي فقير فقرا ؟

- هر چي باشه منم مال همين محل بودم .

- بودي ! اون بلبل ديگه مرد .

با حالت مسخره اي گفت :

- ببخشيد خانوم شما ؟ بايد چي صداتون كنم ؟

پورخند زدم و گفتم :

- بسه نميخواي دست از لودگي برداري ؟

- چرا لودگي ؟ الان يه دختر خوشگل و با كمالات شدي . مگه دارم دروغ ميگم ؟

- اين و الان بذارم به حساب تعريف ؟


romangram.com | @romangram_com