#همیشه_یکی_هست_پارت_176
- كجا ميري عمو ؟ مگه نبايد الان بالا باشي ؟
لبخند زدم و الكي گفتم :
- مرخصي گرفتم عمو جايي كار دارم .
- باشه عمو برو به سلامت مواظب خودت باش .
از عمو خداحافظي كردم ذكاوت هنوزم مثل دُم بهم چسبيده بود داشتم برميگشتم برم سمت در از گوشه ي چشم هيراد و ديدم كه از راه پله ها اومد پايين داشت به سمت در ميدويد كه من و ديد يه لحظه سرعتش كم شد و بعد كامل وايساد . اومده بود چي بگه ؟ كه برگردم كارم و تموم كنم ؟ كور خوندي !
رو به ذكاوت گفتم :
- با اجازتون .
- مراقب خودتون باشين . خدانگهدار .
از كنارشون رد شدم قدمام و تند تر برداشتم . يعني ميومد دنبالم ؟ دلم ميخواست برگردم و پشت سرم و نگاه كنم ولي برنگشتم . چرا خوردم كرد جلوي ستاره ؟ چرا انقدر بدبخت بودم ؟ چرا زندگي نميخواست باب ميل من باشه ؟ مگه چه گ*ن*ا*هي داشتم ؟ يه بچه يتيم بدبختي بودم كه حتي كسي از سر دلسوزيم حاضر نبود دست روي سرم بكشه .
گوشيم و از توي جيبم در آوردم شماره ي سها رو گرفتم . هر چي بوق زد كسي جواب نداد . اَه اينم كه هيچ وقت در دسترس نبود . حالا بايد كجا ميرفتم ؟ يهو ياد محله ي قديممون افتادم . ميتونست حالم و بهتر كنه . انرژي گرفتم سريع مسير محلمون و در پيش گرفتم . اكبر خرسه ميتونست سرحالم بياره . چقدر دلم براشون تنگ شده بود . دلم ميخواست از اين محله ي پر تشريفات برم . برگردم به جايي كه بهش تعلق داشتم . هواي اينجا برام سنگين بود .
توي ايستگاه اتوب*و*س نشستم . سرخورده بودم . چشمام ميسوخت ولي من با سنگ دلي نميذاشتم يه قطره از چشام بريزه . به خاطر كي آخه ؟ هيراد ؟ چرا بيشتر دنبالم ندويد ؟ واقعا انتظار داشتم بياد جلو و بگه معذرت ميخوام ؟ زهي خيال باطل !
حالا تكليف كارم چي ميشه ؟ يعني فردا برم دفتر ؟ الان نميخوام بهش فكر كنم . بايد به سها بگم ببينم اون چي ميگه !
بالاخره رسيدم محلمون . خوشحال رفتم سمت مغازه ي ممد آقا . از دور ديدم كه اكبر يه گوشه لم داده و مشتري هم نداره . چقدر دلم براش تنگ شده بود . مقنعم و كشيدم جلوتر و رفتم تو مغازه . سرم و انداختم پايين . اكبر با ديدنم از جا پاشد و گفت : - بفرماييد در خدمتم .
اول ميخواستم اذيتش كنم ولي بعد دلم نيومد . مقنعه رو كشيدم عقب و با لبخند خيره شدم تو صورتش گفتم :
- چطوري خرسه ؟
يهو از حالت بهت در اومد از پشت پيشخون اومد سمتم و گفت :
- بلبل تويي ؟ نشناختمت . چقدر عوض شدي .
دستاش و باز كرد و من و تو ب*غ*لش گرفت . هميشه ب*غ*ل گوشت آلودش بهم حس امنيت ميداد .
بعد از چند دقيقه از ب*غ*لش اومدم بيرون گفتم :
- ميخواستم سر كارت بذارم دلم نيومد .
- دلت نيومد ؟ تو ؟ دلرحم شدي .
خنديدم گفتم :
- چطوري ؟ حسن چطوره ؟ شهرام لاته هنوز دنبال دختره ؟ ابول چي ؟ هنوز دماغش و عمل نكرده ؟
خنديد و گفت :
romangram.com | @romangram_com