#همیشه_یکی_هست_پارت_175
- خيلي راحت ميگي نه . اين مسخره بازيارو تموم كن زود برگردين سر كاراتون كلي كار رو سرم ريخته اونوقت وايسادم اينجا دارم .
- من عمرا ميزش و تميز كنم .
چهره ي هيراد ترسناك شده بود حس كردم الانه كه دستاش و بندازه دور گردنم و انقدر فشار بده تا كبود بشم انگار ستاره هم ترسيده بود چون گفت :
- آقا هيراد من خودم تميز ميكنم اشكال نداره . باهاش بحث نكنين .
هيراد عصباني صورتش و برگردوند سمت ستاره و گفت :
- آقاي كياني .
بعد برگشت سمت من و گفت :
- براي با آخر ميگم كاري كه گفتم و انجام بده وگرنه هر چي ديدي از چشم خودت ديدي .
چند لحظه تو چشماي عسليش خيره شدم . نگاه اون شبش و بيشتر دوست داشتم . بهم نزديك بود . ترسيده و نگران بود . مهربون بود . ولي الان هر چي ميديدم همش خشم بود . چي داشتم ميگفتم واسه خودم ! دوست نداشتم براي بار سوم بگم كه انجام نميدم عقب گرد كردم و بدون اينكه چيزي بگم به سمت آشپزخونه رفتم . چيزي نگفت . شايد فكر كرد ميخوام برم يه چيزي بيارم كه ميز و باهاش تميز كنم ولي به جاش رفتم و كيفم و برداشتم كتابام و جمع كردم و به سمت در رفتم .
صداي هيراد دوباره متوقفم كرد گفت :
- كجا ؟ مگه اينجا كاروانسراست كه همينجوري سرت و ميندازي پايين ميري بيرون ؟ مگه نگفتم هر وقت جايي ميخواي بري بايد بهم بگي ؟
ستاره با دهن باز داشت نگاهمون ميكرد همينجوري نگاهش ميكردم . دوباره گفت :
- گوشاتم سنگين شده ؟
ديگه نميشد اونجا موند . هر چي بايد ميشنيدي شنيدي در و باز كن و برو . انگار دستم قدرت نداشت . لعنتي چرا ازم دفاع نكردي ؟ ” سرمه همين الان در و باز كن و برو ! ” هنوزم همون جا قفل شده بودم . چرا نميتونستم چشمام و ازش بگيرم ؟ ” برو خواهش ميكنم برو “
بالاخره به همه ي حسام غلبه كردم دستم و روي دستگيره ي در فشار دادم و اومدم بيرون . بيشتر شبيه اين بود كه خودم و پرت كرده بودم بيرون . حتي صبر نكردم ببينم مياد دنبالم يا نه . عصباني بودم . دلم ميخواست انقدر ستاره رو بزنم به در و ديوار كه مغزش متلاشي بشه . ” آروم باش چرا مثل هميشه خونسرد از كنارش رد نميشي ؟ ” نفس عميق كشيدم و سريع پله هارو طي ميكردم . سرم پايين بود كه محكم خوردم به يه چيزي سرم و گرفتم بالا ذكاوت با يه لبخند مهربون داشت نگاهم ميكرد گفت : - سلام سرمه خانوم . انگار اين تصادف ما تو سرنوشتمون نوشته شده .
با ديدن صورتم لبخندش جمع شد گفت :
- حالتون خوبه ؟
سعي كردم بخندم . نميدونم ظاهر سازي بود يا واقعا دلم ميخواست ذكاوت من و خوش رو ببينه ! گفتم :
- سلام بله آقاي ذكاوت ممنون .
- ولي زياد خوب به نظر نميرسين . جايي تشريف ميبرين ؟
- بله ميخوام برم بيرون .
- اگه اشكال نداره تا دم در همراهيتون كنم ؟
فقط سر تكون دادم كنار هم راه افتاديم . دم در اتاقك عمو رحيم رسيديم از سر كنجكاوي گفت :
romangram.com | @romangram_com