#همیشه_یکی_هست_پارت_173

****

كارنامم و گرفتم خودمم باورم نميشد ترم دومم تونسته بودم قبول بشم . ميخواستم از خوشي پر در بيارم . از سري قبل نمره هام بهتر شده بود . به قول سها بايدم بهتر ميشد شبانه روز خر ميزدم ! حالا انرژي بيشتري پيدا كرده بودم براي اينكه ادامه بدم . اولش ميخواستم فقط ديپلمم و بگيرم به حرفاي سها گوش نميدادم كه هي نقشه هاي بلند پروازانه واسم ميكشيد . به خودم اعتماد نداشتم . فكر ميكردم از پسش بر نميام ولي همين كه تونسته بودم اين درسارو پاس كنم يعني ميتونستم ادامه بدم . دوباره كتابا رو در آوردم اين بار واسه ي امتحاناي پيش دانشگاهي ميخوندم . سال ديگم كنكور ميدادم . يعني ميشد من دانشگاه قبول شم ؟ ” چرا كه نه من چيم از بقيه كمتره ؟ “

اين روزا خوشحال تر بودم حتي اخم و تخم ها و تيكه هاي هيرادم روم اثر نميذاشت . آخه از اون شبي كه من و ذكاوت و در حال حرف زدن ديده بود مدام قيافش و واسم برزخ ميكرد ولي من بيدي نبودم كه با اين بادا بلرزم .



فصل هفتم



اواخر اسفند ماه بود و چيزي ديگه به عروسي سها نمونده بود . ديگه 1 روزم پيداشون نميشد دفتر . هيراد به فريد ميگفت واسه دفتر بايد يه منشي بگيرن كه كاراي سها رو انجام بده . حقم داشت سها هيچ وقت نبود جواب تلفنارو هيراد ميكرد كاراشم خود هيراد ميكرد . فريد حرفي نداشت ميگفت شايد سها نتونه بعد از ازدواجم سر كار بياد . واسه همين هيراد دوباره آگهي داد تو روزنامه . خدا خدا ميكردم يه آدم خوب مثل سها بياد ولي هر روز كه متقاضيا ميومدن هي نا اميد و نا اميد تر ميشدم ! با چيزي كه من فكر ميكردم زمين تا آسمون فرق داشتن . به خاطر همين بيشتر دلم ميگرفت وقتي فكرش و ميكردم كه يكي از اينا ميخواد بياد اينجا و كار كنه غم عالم ميريخت تو دلم . ديگه كارم شده بود اينكه هر روز به سها زنگ بزنم و غر بزنم كه چرا نيست . سها هم سعي ميكرد آرومم كنه . همش ميگفت : - خنگ خدا به جاي اينكه هر روز به من زنگ بزني غر بزني برو يه خودي نشون بده تورو بذاره جاي من .

- برو بابا مگه ميتونم ؟

- چرا انقدر خودت و دست كم ميگيري آخه ؟ مگه من اونجا چيكار ميكردم ؟ يه تلفنارو جواب ميدادم و قرارارو فيكس ميكردم . همين . اينم كاري داره آخه ؟

- نه نميتونم .

- پس به درك انقدر يه گوشه بشين و دست دست كن تا يكي از همين دخترا بياد بشينه جاي من هر روز خون به جيگرت كنه .

حرفش بي راه نبود ولي هنوز انقدر اعتماد به نفس پيدا نكرده بودم كه براي همچين كاري برم جلو . يه بار رفته بودم و هيراد مسخرم كرده بود اگه براي بار دوم چيزي بهم ميگفت ديگه كامل خورد ميشدم . حالا سها يه چيزي ميگه اين هيراد برج زهر مار عمرا حاضر شه من و منشي كنه !

بالاخره روز سومي كه آگهي داده بودن و مدام متقاضي ميومد هيراد يكي رو از بينشون انتخاب كرد . اسمش ستاره سبحان بود نسبت به بقيه كه ميومدن خيلي ساده تر بود البته نه در حد سها . زيادم بي شيله پيله نبود . هر روزم كه ميومد سر كار امكان نداشت بدون آرايش كامل و غليظ بياد . كلا از دخترايي كه آرايش ميكردن و به خودشون ميرسيدن خوشم ميومد ولي اين يكي ديگه نوبر بود ! آدم احساس ميكرد از دو ساعت جلوتر بيدار ميشه و يه ساعت رو صورتش بتونه كاري ميكنه ! مطمئن بودم اگه انگشتم و بذارم رو صورتش تا دو تا بند انگشت فرو ميره تو پودر و كرم و كلي چيز ميز كه به صورتش زده !

زياد دم خورش نميشدم يعني خودشم تمايل نداشت . حتي به ندرت از آشپزخونه بيرون ميومدم . محيط دفتر كسل كننده و مسخره شده بود . منتظر يه اتفاق بود كه سريع خودش و برسونه به اتاق هيراد و فريد . فريد كه بيشتر وقتا نبود و اينكه متاهلم بود واسه همين زياد خودش و بهش آويزون نميكرد . ولي هيراد بدجور وسوسش ميكرد ! كارايي كه ميكرد خونم و به جوش مياورد . وقتي آقاي كياني تبديل شد به آقا هيراد ديگه حسابي آمپر چسبوندم ! انگار نه انگار كه اينجا محل كاره ! و جالب اينكه هيرادم هيچي بهش نميگفت ! حالا اگه ما بوديم 20 تا توپ و تشر بهمون ميزد ! خدا بده شانس .

جوجه فُكُلي يه هفته نشده بود كه اومده بود يه جوري رفتار ميكرد كه انگار دفتر و خريده ! شيطونه ميگفت برم بزنم … استغفرالله بچه زدن نداره !

اين روزا با هيراد سر سنگين تر از هميشه بودم . نميدونم شايد به خاطر ستاره بود زيادي بهش بال و پر داده بود . نزديك يه سال بود كه داشتم اينجا كار ميكردم ولي اين كارايي كه اين ميكرد و من تو خوابمم نميديدم !

چند روزي بود كه ستاره مدام صبح ها دير ميومد يعني بعد از هيراد ميومد وقتي هم ميومد انقدر خودش و الكي شيرين ميكرد كه هيراد هيچي بهش نميگفت ! اين انقدر صبور بود و ما نميدونستيم ؟!

استكان چايي رو جلوي ستاره گذاشتم و داشتم ميرفتم سمت اتاق هيراد كه صداي زنگ دار ستاره من و متوقف كرد .

استكان و رو هوا گرفته بود و گفت :

- به اينم ميگن چايي ؟ عين قير سياهه !

حرصم گرفت گفتم :

- من فقط همينجوري بلدم چايي بريزم . ناراحتي پاشو خودت بريز .

اخماش و كرد تو هم و با همون صداي جيغ جيغوش گفت :

- هنوز نميدوني كارا و وظايفت چيه ؟ درست انجامشون بده . اين چايي رو هم ببر عوضش كن .


romangram.com | @romangram_com