#همیشه_یکی_هست_پارت_172

- جدي ؟ پس واستون دعا ميكنم كه كيس خوب براتون پيدا بشه .

خنديد دوباره گفتم :

- واسه چي دم در وايسادين ؟

- منتظر يكي از دوستامم كه بياد دنبالم گفت نزديكه منم اومدم پايين آخه ماشينم خراب شده .

- كه اينطور خوب با اجازتون من ديگه برم بالا .

- سرمه خانوم ما دوست داريم بيشتر زيارتتون كنيم .

چه زود چايي نخورده پسر خاله شد ! تا حالا اسم سرمه رو فقط از زبون هيراد و سها شنيده بودم . حالا هم ذكاوت . البته هيچ كدومشون به خوبي هيراد اسمم و نميگفت . ” اِ چته هي هيراد هيراد ميكني توام ؟! “

خواستم جوابي بهش بدم كه در پاركينگ باز شد و هيراد با ماشينش اومد بيرون

خواستم جوابي بهش بدم كه در پاركينگ باز شد و هيراد با ماشينش اومد بيرون .

به چقدرم حلال زاده بود . ذكاوت رد نگاهم و گرفت هيرادم با تعجب نگاهم ميكرد كنارمون وايساد قبل از اينكه هيراد چيزي بگه ذكاوت پيش دستي كرد و رفت جلو از شيشه ي راننده با هيراد دست داد و احوال پرسي كرد . هيراد ولي جدي بود و خيلي متين جواب ذكاوت و ميداد . بعد از اينكه احوالپرسيشون تموم شد ذكاوت با شنيدن صداي بوق ماشيني گفت : - اِ دوستم اومد دنبالم . با اجازتون .

همينجوري كه خداحافظي ميكرد از كنارم رد شد و گفت :

- سرمه خانوم بيشتر ببينيمتون .

سري تكون دادم و باهاش خداحافظي كردم . مرد بدي نبود فقط بي مقدمه پسر خاله شد . نميدونم چرا رو اسم سرمه حساس شده بودم !

سرم و برگردوندم كه با نگاه خيره و شاكي هيراد رو به رو شدم . نگاهي به ساعت گوشي كردم 6:30 بود گفتم :

- تشريف ميبرين ؟

با اخم گفت :

- چقدر صميمي شدين با هم . ديگه واسش شدي سرمه خانوم !

شونه هام و انداختم بالا و با بي تفاوتي گفتم :

- آره چايي نخورده پسر خاله شد .

دندوناش و با حرص روي هم فشار ميداد . انگار انتظار داشت چيز ديگه اي بگم . خوب حقيقت و گفتم ديگه اين كه انقدر حرص خوردن نداره ! دوباره گفتم :

- تشريف ميبرين ؟





انگار اصلا اين سوالم و نميشنيد . پاش و گذاشت رو گاز و رفت ! منم به سمت اتاقك خودم راه افتادم . ديگه به اين اخلاقاي موجي هيراد عادت كرده بودم !


romangram.com | @romangram_com