#همیشه_یکی_هست_پارت_170
نخير تا سه نشه بازي نشه . خلاصه گفتم :
- خريد .
يه لنگه ابروش و انداخت بالا و گفت :
- خريد ؟ خوب بقيش ؟
چقدر خنگ بود ! رفتم سمت آشپزخونه و همينجوري زير لب با خودم غر ميزدم ولي مطمئن بودم كه ميشنُفه . :
- امروز بايد به همه گزارش بدم كجا ميرم . اون از عمو رحيم اون از ذكاوت حالا هم …
جفت پا پريد بين غر زدنم گفت :
- ذكاوت كجا بود ؟
حالا از بين اين همه غر زدناي من گير به ذكاوت داد . اصل حرفم يه چيز ديگه بود اصلا ! گفتم :
- تو راه پله ها ديدمش .
- اوهوم .
نميدونم چه پدر كشتگي با اين ذكاوت داشت تا اسمش ميومد برزخ ميشد ! هيچي نگفت منم سريع ميز صبحونه رو چيدم و سها باز تو اتاق فريد بود نخواستم خلوتشون و بهم بزنم از تو آشپزخونه صداشون زدم كه با خنده اومدن تو آشپزخونه . هيراد هنوزم تو فكر بود .
****
- يه مدل لباس ديدم همين پاساژي كه نزديكياي دفتره . خيلي خوشگله ميخوام امروز برم بخرمش كه آخر هفته بپوشمش .
- مگه آخر هفته چه خبره ؟
- تولد خواهر فريده . يه عالمه آدم دعوت كردن . امروز تازه فريد به من ميگه . بهشم ميگم بيا با هم بريم خريد هي ميگه امروز بايد جايي برم .
- خوب فردا برو .
- نه تا لباس و نخرم خوابم نميبره .
آخرين ليواني رو هم كه شستم آويزون كردم و گفتم :
- سها به يه چيزي گير ميدي ول كن نيستيا دقت كردي ؟ مخ پياده ميكني .
- من انقدر كار واسه تو كردم تو نميخواي به خاطر من بياي بريم خريد ؟
پوفي كردم و گفتم :
- برو به هيراد بگو اگه اجازه داد من ميام . حوصله ندارم 1 ساعت برم اخماي شازده رو تحويل بگيرم .
سها دستاش و به هم كوبيد و گفت :
romangram.com | @romangram_com