#همیشه_یکی_هست_پارت_169
- صبح بخير كجا رفتي بودي سر صبحي ؟
- صبح شمام بخير عمو . چند قلم جنس ميخواستم رفته بودم بقالي شما خوبي كه ؟
- مرسي عمو بد نيستم .
- خوب خدارو شكر من رفتم بالا عمو يه عده گرسنه بالا نشستن . زت زياد .
عمو خنديد و دستي واسم تكون داد . ناخود آگاه با دستم جلوي دهنم و گرفتم . ياد حرف سها افتادم هميشه ميگفت اين زت زياد چيه هي ميگي بگو خداحافظ . چند بار تو دلم تكرارش كردم . بعضي وقتا غير ارادي بود . نميتونستم نگم . توي فكر خودم بودم كه يكي صدام كرد . برگشتم سمت صدا ذكاوت بود گفت : - سلام خانوم راد . چه عجب ما شما رو زيارت كرديم . خبري از ما نميگيرين .
چه فاز صميميتي برداشته بود همگام باهاش حركت ميكردم و پله هارو بالا ميرفتيم . گفتم :
- سلام . خوب هستين ؟
- بد نبودم ولي الان خيلي خوبم .
همونجوري كه لبخند رو لبم بود بدون اينكه بفهمم منظوري پشت حرفش داره چند بار سرم و تكون دادم و گفتم :
- خوب خدارو شكر .
لبخند رو لبش عميق تر شد و گفت :
- شما خوبين ؟
- بله ممنون .
- جايي بودين ؟
اي بابا سر صبحي بايد هي واسه همه توضيح ميدادم كه كجا رفته بودم گفتم :
- بله خريد داشتم .
- چرا شما زحمت كشيدين يه خبر به من ميدادين بچه ها رو ميفرستادم برن براتون خريد كنن .
ابروهام همزمان بالا رفت . واسه چي بايد به اين ميگفتم برام خريد كنه ؟ با تعجب گفتم :
- نه ممنون بقالي همين ب*غ*له .
نذاشتم هيچ حرف ديگه اي بزنه رسيده بودم به واحدمون . سريع گفتم :
- خوب با اجازتون من برم ديگه زت زياد .
پشتم و بهش كردم كه برم دوباره ياد حرفم افتادم اي بميري كه يه لغت و نميتوني درست بگي دوباره برگشتم سمتش و گفتم :
- يعني خداحافظ .
ديگه برنگشتم خنده هاي از ته دلش و ببينم سريع اومدم تو واحدمون . همون لحظه هيراد از اتاقش اومد بيرون . هيچ كدوممون در مورد ديشب حرفي نزده بوديم . جفتمون زده بوديم به رگ بيخيالي . اصلا مگه چي شده بود كه بايد در موردش حرف ميزديم ؟ مهم نبود اصلا ! دوباره اخماش تو هم بود . انگار اخماش توي محيط كار جز شخصيتش شده بود . با ديدنم گفت : - جايي رفته بودي ؟
romangram.com | @romangram_com