#همیشه_یکی_هست_پارت_168
يكم مكث كرد بعد گفت :
- چي توي اون پسراي تو رستوران ديدي كه زل زده بودي بهشون ؟
ميدونستم نميتونه تو خودش نگه داره . آروم گفتم :
- چيز خاصي نديدم .
- يعني ازشون خوشت نيومده بود ؟
از فكر اون پسرا يه لحظه چندشم شد با بدخلقي گفتم :
- معلومه كه نه !
يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
- باور كنم ؟
شونه هام و انداختم بالا گفتم :
- هر جور راحتي .
توي فكراي ديگه اي بودم . نميتونستم به اون پسرا فكر كنم ! تا وقتي كه برسيم به ساختمون دفتر سكوت كرديم . جلو در ماشين و نگه داشت سريع دستم و بردم طرف در و بازش كردم اومدم پايين و گفتم :
- مرسي .
سري تكون داد داشتم ميرفتم كه دوباره صدام كرد :
- سُرمه .
هنوز در ماشين و نبسته بودم گفتم :
- بله ؟
سعي ميكرد بيخيال باشه انگار ميخواست تظاهر به بيخيالي كنه گفت :
- اين لباس جديدات خيلي بهت مياد بهتر از قبلياست .
نگاهم رو لباسام چرخيد دوباره گفت :
- خداحافظ .
در و بستم و زير لب خداحافظي كردم اون رفت و منم اومدم تو ساختمون . دلم ميخواست سريع به اتاقم برسم و تو آينه يه بار ديگه خودم و ببينم . هيجان زده جلوي آينه وايسادم . واقعا ازم تعريف كرده بود ؟
لبخند رضايت بخشي رو لبم نشست .
كيسه هاي خريد تو دستم بود داشتم ميرفتم سمت ساختمون دفتر طبق معمول عمو رحيم وايساده بود دم در با ديدنم خنديد و گفت :
romangram.com | @romangram_com