#همیشه_یکی_هست_پارت_165
- چشم خانومم مگه ميشه شما يه چيزي بگي من يادم بره ؟
سها خوشحال خنديد . واي اصلا حوصله ي اين يكي رو نداشتم . توي اين شلوار تنگ داشتم جون ميدادم . انگار سها از قيافه ي تو همم اين و خوند گفت :
- سُرمه خسته اي ؟
از خدا خواسته گفتم :
- آره يكم .
- خوب تورو سر راه ميرسونيم بعد خودمون ميريم گردش . هان فريد ؟
قبل از اينكه فريد حرفي بزنه هيراد پيش دستي كرد و گفت :
- شماها برين من ميبرمش خونه .
با اين حرف به غلط كردن افتادم . حاضر بودم 20 دور تهران و بگردم ولي قيافه ي برج زهر مار هيراد و تحمل نكنم . خدا خدا ميكردم اين بارم سها از چهرم نارضايتي رو بخونه ولي اصلا نگاهم نكرد تنها رو به هيراد گفت :
- مرسي .
سها و فريد خداحافظي كردن و به سمت ماشينشون رفتن . معطل وايساده بودم كه هيراد گفت :
- بيا سوار شو .
بايد واسه ي سوار شدن از خيابون رد ميشديم . نفس عميقي كشيدم و با احتياط رد شدم. خونسرد باش سُرمه مگه چيه . انقدر نترس . اصلا ترس نداره كه . دزدگير و زد درا باز شد آروم نشستم تو ماشين يكم طول كشيد تا هيراد سوار بشه تا اومد بشينه يادم افتاد كيفم و جا گذاشتم تو رستوران . از بس هيچ وقت از اين چيزا با خودم جايي نميبردم حالا عادت نداشتم از خدا خواسته در و باز كردم و گفتم : - كيفم يادم رفت .
سريع از ماشين پريدم پايين انقدر از كنار هيراد قرار گرفتن استرس داشتم و تو فكر خودم بودم كه بدون توجه خواستم از خيابون رد بشم كه صداي بلند هيراد و بعد نوري كه تو چشمم ميخورد و صداي بوق ماشين و بعد دستي كه من و كشيد كنار يه لحظه من و برگردوند تو اين دنيا .
جرات اينكه چشمام و باز كنم و نداشتم . حس ميكردم يكي سفت دور كمرم و گرفته . آروم آروم چشمام و باز كردم . جلوم دو تا گوي عسلي رنگ با ترس بهم خيره شده بود .
جرات اينكه چشمام و باز كنم و نداشتم . حس ميكردم يكي سفت دور كمرم و گرفته . آروم آروم چشمام و باز كردم . جلوم دو تا گوي عسلي رنگ با ترس بهم خيره شده بود .
هنوز توي شوك بودم كه صداش و شنيدم كه فرياد ميزد :
- قصد داري خودت و بكشي ؟ اصلا معلومه حواست كجاست كه ماشين به اون گندگي رو نديدي ؟ اگه بهت خورده بود الان مرده بودي . چته ؟ از سر شب تا حالا مثل آدماي مات رفتار ميكني .
هيچي نداشتم بگم . يعني نميتونستم بگم گيج بودم . دستاش هنوز دور كمرم بود . آروم آوردشون بالا و بازوهام و گرفت يكم تكونم داد دوباره گفت :
- چرا ساكتي جواب بده .
هنوز تو چشماش خيره بودم گرماي دستش و روي بازوهام حس ميكردم . همين چند ثانيه پيش توي ب*غ*لش بودم ! تو ب*غ*ل هيراد ؟! انگار از سكوتم نگران شد فقط بهش خيره بودم يكم لحنش ملايم تر شد گفت :
- خوبي؟ چرا چيزي نميگي ؟ سُرمه . با توام .
حتي قدرت اينكه بهش بگم خوبمم نداشتم . اين چه حسي بود كه داشتم . واقعا دلم ميخواست يه بار ديگه يه ماشين بهم بزنه كه من و دوباره بگيره تو ب*غ*لش ؟
romangram.com | @romangram_com