#همیشه_یکی_هست_پارت_163
بعد خنديد و رفت . ديدي . بيا اينم از اولين تلافي . اگه گذاشت امشب يه شام درست و حسابي از گلومون پايين بره .
يه رستوران فست فود بود دور ميز 4 نفره اي نشستيم . اول سها و فريد ميخواستن كنار هم بشينن ولي بعد كه سها ديد من كنار هيراد معذبم به فريد گفت جاش و باهام عوض كنه البته زيادم فرق نكرد اينجوري دقيقا جلوي هيراد نشسته بودم ! باز اونجوري تنها مزيتي كه داشت اين بود كه چشمام تو چشماش نمي افتاد ولي الان آماده بودم كه هر لحظه از توي چشماش كه انگار ميخواست آدم و بخوره يه چيزي بارم كنه يا يه نگاهي بهم بندازه كه ميخكوبم كنه . خدايا امشب خودم و دست تو سپردم .
فريد سفارشاتمون و گرفت و بعد تا وقتي پيتزاهارو بيارن به حرف زدن گذشت . البته من حرف چنداني نداشتم باهاشون بزنم . چون حرفاشون بيشتر حول و حوش ماشين فريد ميچرخيد منم كه اصلا يه نگاهم بهش ننداخته بودم .
كم كم داشت حوصلم سر ميرفت . نگاهم و تو رستوران چرخوندم . دور يه ميز 3 تا پسر جوون نشسته بودن مدل موهاي پسره من و خيره كرده بود به خودش . انقدر كه اين موهاش رو هوا بود اصلا نميدونستم با چي اينارو اين مدلي كرده ! يا خدا اينم تيپ و قيافه بود اينا ميزدن . همينجوري كه داشتم تو دلم پسره رو ترور شخصيتي ميكردم روم و برگردوندم هيراد خيره با اخم نگاهم ميكرد .
خدا ميدونه باز واسه چي قيافش برزخ شده بود . نميدونستم بايد چيكار كنم . اخم كنم ؟ بخندم ؟ قيافه ي محجوب به خودم بگيرم ؟ نه اين آخري عمرا تو كتم نميرفت . تصميم گرفتم فعلا سرم و بندازم پايين زل زده بودم تو صورتش و داشتم تصميم گيري ميكردم . اين سها هم كه شورش و در آورده بود مثلا مارو آورده بود اينجا كه بهمون سور بده ولي از اول تا حالا چسبيده بود به فريد . نگاهم و انداخته بودم رو ميز كه يه وقت به هيراد نيفته صداي آروم سها من و به خودم آورد : - امروز چقدر سر به زير شدي .
چشم غره بهش رفتم و گفتم :
- پس دل و قلوه دادن شماهارو نگاه كنم ؟
- كوفت نميتوني رابطه ي خوب من و شوهرم و ببيني ؟
- چرا ميتونم . بپر ماچش كن .
يه دونه زد به بازوم و گفت :
- گمشو بي حيا !
خنديدم و گفتم :
- اوه چقدر خجالتي .
من و سها زديم زير خده فريد گفت :
- قبول نيست به ما هم بگيد بخنديم .
سها با شيطنت گفت :
- نميشه دخترونه بود .
فريد رو به هيراد گفت :
- تو ياد بگير . نه آخه به توام ميگن دوست ؟ چرا از اين حرف پسرونه ها بهم نميزني كه بخنديم ؟
هيراد با خنده دستش و جلوي گوش فريد گرفت و آروم يه چيزي كنار گوشش زمزمه كرد . فريد يه لحظه چشماش گرد شد و از هيراد فاصله گرفت . لبش و به دندون گرفته بود گفت :
- خيلي بي ادبي هيراد .
هيراد خنده اي كرد و گفت :
- خودت خواستي .
فريد با حالت خاصي به سها نگاه كرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com