#همیشه_یکی_هست_پارت_161
- پس فكر كردي نيستي ؟
وقتي سكوت من و ديد گفت :
- خيلي خلي سُرمه .
ديگه داشتم به اسم سُرمه عادت ميكردم . اوايل برام اسم ناشناخته اي بود ولي الان ديگه بهش عادت كرده بودم . گفتم :
- باشه افتخار ميدم بهتون .
خنديد و رفت .
****
حدوداي ساعت 6:30 بود كه سها اومد پيشم و گفت :
- نميري حاضر بشي؟
متعجب گفتم :
- حاضر بشم ؟ همينجوري ميام ديگه مگه لباسام چشه ؟
دندوناش و با حرص روي هم فشار داد و گفت :
- پس چند روز پيش رفتيم با هم اون پالتو رو خريديم همينجوري الكي بود ؟ احيانا نميخواي ازش استفاده كني ؟
تازه ياد پالتوم افتادم . چند روز پيش به اصرار سها رفتيم براي من پالتو خريديم البته توي اين خريد خودم خيلي نظر دادم و مثل دفعه هاي قبل منتظر انتخاب سها نشدم . سري تكون دادم و گفتم :
- راست ميگي حواسم به پالتو نبود
- پس برو حاضر شو . ميخواي بيام كمكت ؟
- نه خودم ميتونم .
- باشه ما راس 7 ميايم پايينا .
- باشه .
سريع به سمت انباري رفتم . حس متفاوتي داشتم تا حالا رستوران نرفته بودم البته با بچه ها كبابي جعفر آقا زياد ميرفتيم ولي اين كجا و اون كجا . سريع به سمت چوب لباسي كه تو اتاقم بود رفتم . ديگه كم كم داشت واسه لباسام جا كم مياورد . بس كه هي سها ميگفت چي بخرم يا چي نخرم . آمار لباساي من و بهتر از خودم داشت .
پالتو مشكي رو كه خريده بودم برداشتم . مانتوم و از تنم در آوردم و پالتو رو به جاش پوشيدم . پالتو ساده و خوش دوختي بود . دو تا جيب كناراش داشت و يه كمر پهنم روش ميخورد . نگاهي به آينه قدي كه سها تو اتاقم كار گذاشته بود كردم . پالتو و مقنعه و شلوار پارچه اي گشاد مشكي . يكم نگاه كردم يه چيزي كم بود . مقنعه رو در آوردم و به جاش شال مشكي كه حاشيه هاي سفيد داشت و رو سرم انداختم . يكم بهتر شده بود ولي هنوز يه چيزي كم داشت . تازه ياد حرف سها افتادم كه ميگفت شلوار لي بخرم . يه چيزايي هم در مورد پاهام و خوش تراش بودنش و اينا گفت كه دقيق يادم نموند ولي به سمت شلوار لي كه با سها خريده بوديم رفتم . وقتي جلوم گرفتمش نفسم بند اومد . خيلي تنگ بود عادت نداشتم شلواراي تنگ يا جذب بپوشم به قول سها هميشه شلوارام دو سايز از خودم بزرگ تر بودن . به سختي شلوار و پام كردم . تيپم كامل شده بود ولي زياد باهاش راحت نبودم . بيخيالي طي كردم . يه نگاه ديگه تو آينه به خودم انداختم . بهتر شده بود . نگاهي به كيف لوازم آرايشم انداختم كه سها بهم كادو داده بود ولي هنوز جرات پيدا نكرده بودم كه ازش استفاده كنم .
بيخيالش شدم . نگاهي به ساعت كردم 7 بود . از اتاقم اومدم بيرون كتوني هاي سفيدم و پوشيدم همون لحظه كه داشتم در و قفل ميكردم صداي خنده هاي فريد و سها و هيراد و شنيدم . سها با ديدنم نزديكم اومد و گفت :
- چه ناز شدي . ببين به اين ميگن تيپ .
فقط لبخند زدم بهش . فريد و هيراد هنوز داشتن سر ماشين و شيريني دادن بحث ميكردن و سر به سر هم ميذاشتن . هيراد به سمت ماشينش رفت كه فريد گفت :
romangram.com | @romangram_com