#همیشه_یکی_هست_پارت_160

فريد خنديد و همينجوري كه دستش و دور شونه ي سها حلقه ميكرد گفت :

- چيه ؟ حسوديت ميشه ؟ عزب اوقلي !

هيراد خنديد و با پرونده اي كه دستش بود فريد و زد و گفت :

- كوفت . خودت كه ميدوني مريم جون ميخواد واسم زن بگيره من نميخوام .

فريد به مسخره گفت :

- تورو خدا يكي رو انتخاب كن و خوشبختش كن . برو برادر من . خودتو رنگ كن .

هيراد خنديد دوباره تازه داشتم كشف ميكردم كه وقتي ميخنديد يه چال كوچولو كنار لپش ظاهر ميشد واقعا جذاب ميخنديد . گفت :

- بحث و منحرف نكن امشب بايد بهمون شام بدي .

- من به ريش خودم خنديدم كه به تو شام بدم .

- مجبوري شام بدي .

هنوز داشتن سر شام دادن يا شام ندادن بحث ميكردن . ولي من هنوز تو فاز احساسات فريد و سها بودم . سلانه سلانه مسير آشپزخونه رو گرفتم ولي صداشون و هنوز ميشنيدم . آخر سها گفت :

- باشه دعوا نكنين . شامم ميديم .

فريد با اعتراض گفت :

- سها . حداقل حرف من و لگد مال نكن . الان به نفع اين تموم شد ديگه .

صداي خنده ي سها مي اومد گفت :

- اشكال نداره عزيزم . گ*ن*ا*ه داره خوب .

هيراد گفت :

- دست شما درد نكنه ديگه .

همه با هم ميخنديدن . صداي هيراد دور تر و دور تر ميشد گفت :

- پس شام امشب با شما .

صداي بسته شدن در اتاقش و شنيدم . مهم نبود برام كه كجا ميخوان برن . حداقلش اين بود كه من تو برنامشون نبودم !

چند دقيقه بعد سها اومد تو آشپزخونه گفت :

- امشب كه مياي ؟

- مگه دعوتم ؟


romangram.com | @romangram_com