#همیشه_یکی_هست_پارت_159
سرخورده به كارام رسيدم .
چند لحظه بعد فريد خوشحال از اتاقش اومد بيرون و به سها گفت :
- سها اون ماشيني كه ميخواستم و برام پيدا كردن .
سها هم خوشحال گفت :
- جدي ؟ از كجا فهميدي ؟
- همين الان نمايشگاهيه به گوشيم زنگ زد . من ميرم تحويل بگيرمش .
انقدر عجله داشت كه سريع از دفتر رفت بيرون . شونه هام و بالا انداختم و به كارم رسيدم . خوش به حالشون چقدر خوشحالن .
2 ساعت بعد فريد برگشت سوييچي رو نشون سها داد كه سها از خوشحالي جيغ خفه اي كشيد من هراسون اومدم بيرون ديدم سها گونه ي فريد و ب*و*سيد خيالم راحت شد هيراد پرونده به دست از اتاقش اومد بيرون و گفت :
- اينجا چه خبره ؟ خوب بگين ما هم خوشحال شيم .
فريد خنديد و سوييچ و جلوي چشم هيراد تكون داد گفت :
- بالاخره اون عروسكي رو كه ميخواستم خريدم .
هيراد خنديد و گفت :
- خوب حالا گفتم چيكار كردي . خودت و كشتي نديد بديد .
- آره آقا جون ما نديد بديد .
تازه فهميده بودم جريان چيه خنديدم و گفتم :
- مباركتون باشه . چرخش واستون بچرخه .
فريد برگشت سمتم و گفت :
- ممنون .
سها با خوشحالي گفت :
- فريد امشب بايد من و بگردوني .
فريد عاشقانه زل زد تو چشماش و گفت :
- چشم عزيزم هر چي شما امر كنين .
يه لحظه با ديدن اين همه عشق بينشون حسوديم شد ولي صداي هيراد اجازه ي جلون دادن به افكارم رو نداد گفت :
- بسه بابا جمع كنين خودتون و حالم به هم خورد .
romangram.com | @romangram_com