#همیشه_یکی_هست_پارت_158

- اِ اومدي ؟ بهتر شدي ؟

- آره خوبم .

- ببخش ديشب نتونستم ازت خبر بگيرم . خونه ي مامان فريد دعوت بوديم حسابي شلوغ پلوغ بود .

- چه خبر ؟ كاراتون و كردين ؟ 1 ماه بيشتر وقت ندارينا .

- ميدونم . اي نسبتا كارا انجام شده . تو چيكار ميكني ؟ لباس خريدي واسه عروسي من ؟

- همون لباسي كه عروسي حسين پوشيده بودم و ميپوشم .

- اون چيه . برو يه لباس خوشگل بخر .

- حالا تا بعد اگه حوصلش و داشتم .

بقيه ي بحثامون دور و بر عروسي سها ميگشت . قرار بود بعد از عروسي 2 هفته برن ماه عسل گفتم :

- اونوقت تو اين دو هفته كي جاي جناب عالي رو ميگيره ؟

- خوب معلومه انقدر من به تو كمك ميكنم يه بارم تو به من كمك كن . تو اين 2 هفته شما جاي من و ميگيرين تا بيام .

- من كه بلد نيستم .

- كاري نداره كه تو اين مدت كه هستم همه چي رو بهت ياد ميدم . كار خاصي نداره .

انگار داشت يكي از آرزوهام بر آورده ميشد . هميشه دوست داشتم ميز سها مال من بود . سها گفت :

- دودلم .

- براي چي ؟

- آخه بعد از عروسي ميخوام ديگه اينجا نيام . ميخوام بيشتر به درسام برسم . بعد اينكه فريدم گفت تو خونه بمونم بهتره . البته اون ميگه يه كار در مورد رشتم پيدا كنم . حالا ديگه نميدونم چيكار كنم .

- لوس نشو سها . تو بري من چيكار كنم از تنهايي .

- خوب قرار نيست بميرم كه همديگرو ميبينيم .

از الان نرفته دلم براش تنگ ميشد . هر چي باشه مديونش شده بودم . چند دقيقه بعد هيرادم رسيد . سلام سر سري به من و سها كرد و رو به سها گفت :

- فريد اومده ؟

سها اشاره به اتاق فريد كرد و گفت :

- آره تو اتاقشه .

هيراد سري تكون داد و بي توجه از كنارمون رد شد . برام عجيب بود . هر روز يه مدل بود . انتظار داشتم ازم حالم و بپرسه ولي انگار هر چي فكر كرده بودم اشتباه محض بود . عصباني شده بودم . نميدونم از چي . ولي ميدونستم از برخوردش راضي نيستم . ” چيه دلت ميخواست بياد حالت و بپرسه ؟ چقدر خوش خيالي ” نفسم و محكم بيرون دادم . ميدونستم هيچ وقت اون روز و نميبينم كه يه پسر بخواد بهم توجه كنه .


romangram.com | @romangram_com