#همیشه_یکی_هست_پارت_157
- دستم خشك شد ظرف و نميگيري ؟
سريع ظرف و ازش گرفتم سرم و آوردم بالا كه دوباره تشكر كنم . ديدم با دقت صورتم و زير نظر گرفته اخم كردم بالاخره به حرف اومد گفت :
- چندان مريض نيستي .
حتما بايد رو به موت باشم كه شازده قبول كنه مريضم گفتم :
- صبح كه گفتم بهترم . اگه ميبينين بايد بيام سر كار همين الان ميام .
- نه مشكلي نيست ميتونم امروز و طاقت بيارم .
ديگه چايي ريختن انقدر سخته ؟ خوب خودت بريز ! گفتم :
- به هر حال بابت غذا ممنون .
- خواهش ميكنم .
عقب گرد كرد كه بره تا خواستم برگردم تو گفت :
- راستي نظرم عوض شد فردا اگه حالتم بد بود بايد بياي سر كار . يادت نره . اين يه دستوره .
عقب گرد كرد و دوباره از جلو چشمام محو شد . تازه متوجه حرفش شدم . دستور ؟ اخمام تو هم رفت . اصلا نميتونست يه روز خوب رفتار كنه . حالا كي خواست فردا نره . شيطونه ميگه نرم پوزش و به خاك بمالما ! بيخيالي طي كن فعلا غذا مهمه .
داشتم غذا ميخوردم كه ياد صدا كردنش افتادم . اصلا واسه چي من و سُرمه صدا كرد ؟ اين كه ميگفت همون بهتر من دختر نباشم . نظرش يهو عوض شد ؟ لامصب چقدرم صداش خوبه . حداقل سُرمه رو كه خوب تلفظ ميكنه .
نيشخندي رو لبم نشست . يعني تو اين موردم شكستش دادم ؟ بابا ايول دارم . حداقل نشون دادم اگه بخوام دختر باشم ميتونم . چيزي از كسي كم ندارم .
با انرژي و هيجان دو برابر به غذا خوردنم ادامه دادم . امروز به طرز عجيبي داشت بهترين روز زندگيم ميشد .
ساعت 7 بود موقع رفتن سها دوباره بهم سرزد وقتي ديد حالم بهتره خيالش راحت شد و رفت . هميشه وقتي حوصلم سر ميرفت يادم ميفتاد كه چه خوب ميشد اگه يه تلويزيون داشتم . خواستم برم بيرون قدم بزنم ولي اصلا حسش نبود . يه گوشه كنار بخاري لم داده بودم . فكر سوز و سرماي بيرونم كه ميكردم تنم ميلرزيد . توي همين فكرا بودم كه اس ام اس واسم اومد . با هيجان پريدم رو گوشيم بازش كردم شماره ي هيراد بود هموني كه باهاش صبح بهم زنگ زده بود . چشمام از تعجب گرد شده بود اين امروز چرا اينجوري شده بود ؟ چشمام روي كلمه ها به گردش در اومد : - بهتر شدي ؟
يعني الان انتظار جواب داشت ؟ واسه چي انقدر ميپرسيد ؟ جواب دادم :
- ممنون .
گوشي رو يه گوشه گذاشتم . تحمل اين رابطه ي نزديك و با هيراد نداشتم . هميشه حرفامون فقط سلام بود اگرم خيلي حرف ميزديم آخرش يكيمون دلخور ميشد و يه جوري با دعوا تموم ميشد . حالا نه خبري از دعوا بود نه اون خودخواهي ذاتيش . واقعا انتظار داشت من چه برخوردي بكنم ؟ يا اين قاطي كرده بود يا مخ من تاب داشت برداشتاي غلط ميكرد . توي همين فكرا بودم كه دوباره اس اومد : - مطمئني نميخواي بري دكتر ؟
- بله .
از قصد جواباي كوتاه ميدادم . زياد راحت نبودم . اونم ديگه چيزي نگفت . يعني دلش برام سوخته ؟ غير اين چه دليلي داره كه دم به دقيقه احوالپرسي كنه !
گوشي رو پرت كردم يه گوشه . حوصله ي فكر كردن نداشتم .
****
صبح نسبتا سر حال تر بودم . 1 روز كامل استراحت حسابي بهم ساخته بود . لباسام و پوشيدم و يه راست رفتم طبقه ي بالا . وقتي سها اومد و من و ديد گفت :
romangram.com | @romangram_com