#همیشه_یکی_هست_پارت_156

نميدونم واقعا آه كشيد يا من فكر كردم آه كشيد گفت :

- نه … . فقط زود خوب شو . خداحافظ .

بدون اينكه منتظر جوابي باشه قطع كرد . نگاهي به گوشي انداختم كم مونده بود شاخام در بياد . زيادي مهربون شده بود .

نميدونم چرا با حرف زدن با هيراد يهو گرمم شد پتو رو از روم زدم كنار و از بخاري فاصله گرفتم

دلم نميخواست فكر و خيال الكي كنم . خوب هر كس ديگه اي هم بود زنگ ميزد احوال پرسي ميكرد اين كه اتفاق دور از ذهني نيست . از جام بلند شدم . انگار به كلي دردم يادم رفته بود خيلي گشنم بود در يخچال كوچيكم و باز كردم ظرف پنير و در آوردم . بايد صبحونه كه ميخوردم . هر چند عادت كرده بودم تو اين مدت سر ميز صبحونه دور و ورم شلوغ باشه . چند تا لقمه خوردم ولي اصلا نچسبيد . دل دردم دوباره داشت برميگشت . به زور سفره رو جمع كردم و دوباره سر جام دراز كشيدم .

چند لحظه چشمام و رو هم گذاشتم و نفهميدم كي خوابم برد .

*****

صداي در ميومد بين خواب و بيداري داشتم به طرف بد و بيراه ميگفتم كه كسي اسمم و صدا كرد :

- سُرمه … سُرمه … در و باز كن . حالت خوبه ؟

صداي نگران هيراد بود يهو از جام پريدم سريع گفتم :

- يه لحظه صبر كنين .

داشتم دور خودم ميچرخيدم مانتوم و رو لباسم پوشيدم روسري هم سرم كردم يكم پشت در مكث كردم . سعي كردم چهرم و مريض نشون بدم ولي مگه ميشد نقش بازي كرد . آروم در و باز كردم هيراد با اخماي تو هم پشت در بود هول شدم سريع گفتم :

- سلام .

كلا مريضي و همه چي هم يادم رفت . همونجوري با اخماي تو هم گفت :

- 1 ساعته دارم صدات ميكنم . ميشنوي و جواب نميدي ؟

- دراز كشيدم بودم يهو از خواب پريدم .

اخماش و يكم باز كرد . با يه حالت مغرور ظرف يه بار مصرف غذارو جلوم گرفت و گفت :

- امروز بچه ها رو ناهار مهمون كردم گفتم سهم تورو واست بيارم .

ايول خدا از در و ديوار واسه ما ميريخت . با خوشحالي گفتم :

- چرا شما آوردين ميدادين سها بياره .

دوباره اخماش غليظ تر شد گفت :

- يعني دلت نميخواست من و ببيني ؟

اي خدا اين دو تا چه ربطي به هم داشت ؟ چند لحظه نگاهش كردم و گفتم :

- نه منظورم اين نبود نميخواستم شما زحمتتون بشه .


romangram.com | @romangram_com