#همیشه_یکی_هست_پارت_150

با بيخيالي از پله ها رفتم پايين . پارسا هم پشت من ميومد در انباري رو باز كردم و بيرون منتظر موندم پارسا و يكي ديگه بسته ها رو برداشتن و پارسا با كلي تشكر دوباره رفت بالا . چقدر مرد مودبي بود ! سلانه سلانه پله ها رو رفتم بالا . به واحد كه رسيدم خبري از سها نبود . سركي تو اتاق فريد كشيدم ولي اونجا هم نبود . كجا غيبشون زده بود يهو ؟

به سمت اتاق هيراد رفتم تقه اي به در زدم سرش و بلند كرد جدي نگاهم كرد گفتم :

- ببخشيد نفهميدين خانوم مقدمي كجا رفتن ؟

سرش و انداخت پايين و گفت :

- نميدونم با فريد رفتن بيرون .

سري تكون دادم و گفتم :

- چايي ميخورين ؟

- نه .

از اتاقش اومدم بيرون . دوباره نشستم سر درسم . سها چه روزاي خوبي داشت . حداقلش اين بود كه همش تو گردش و تفريح بودن .

ديگه تا عصر خبري از سها و فريد نشد . دلم گرفت از بس توي اين ساختمون بودم دلم ميخواست برم بيرون . ساعت 7 طبق معمول بلند شدم تا درارو قفل كنم ولي هيراد انگار قصد رفتن نداشت داشتم دست دست ميكردم كه ديدم از اتاقش اومد بيرون . يه نگاه بهم انداخت و گفت : - ميتوني بري من يكم كار دارم ميمونم . ميام كليد و بهت ميدم .

داشت ميرفت سمت اتاقش كه گفتم :

- بي زحمت كليد و بدين به عمو رحيم .

گنگ نگاهم كرد ادامه دادم :

- آخه ميخوام برم بيرون قدم بزنم .

- اين موقع شب ؟

حالا من بودم كه گنگ نگاهش ميكردم . خودش و زد به بيخيالي و گفت :

- باشه .

رفت سمت اتاقش . منم وسايلم و جمع كردم و رفتم پايين . از در ساختمون زدم بيرون . هوا تاريك بود . همه تند و با عجله تو رفت و آمد بودن تنها كسي كه فاز بيخيالي بود من بودم . چيزي نداشتم كه نگرانش باشم . نه مال و منالي نه خانواده اي . راستي واسه چي هنوز انگيزه واسه زندگي كردن داشتم ؟ سرم و گرفتم بالا ميخواستم نگاه به آسمون بندازم . ولي تا چشم كار ميكرد همش ساختموناي بلند بود . چشمم به پنجره ي واحدمون افتاد . هيراد كنارش وايساده بود و زل زده بود به رو به روش . يكم نگاش كردم . اين كه گفت كار داره چرا پس زل زده بيرون . اصلا انگار تو اين دنيا نبود سرم و انداختم پايين و از ساختمونمون دور شدم . يه نفس عميق كشيدم هوا سرد بود ولي قدم زدن تو اين هوا بدجور ميچسبيد . ياد بچه ها افتادم . چقدر دور هم جمع ميشديم . دلم واسه اكبر و سادگياش تنگ شده بود . يا مثلا واسه رييس بازياي حسن بقچه . حتي هيز بازياي شهرام لاته هم واسه خودش عالمي داشت . اينجا احساس غريبي ميكردم . صفاي كوچه پس كوچه هاي خودمون و نداشت . كسي به كسي كار نداشت . حتي وقتي از كنار هم رد ميشدن اسم همديگرو هم نميدونستن . حتي يه سلامم به هم نميكردن .

پوفي كردم . امشب فيلسوف شده بودما ! هر چند بيشتر دلتنگ بودم . نگاه به گوشيم انداختم ساعت 8 شده بود . 1 ساعت داشتم قدم ميزدم ؟! سر راه موقع برگشت رفتم بقالي و يه سري خرت و پرت خريدم دوباره سلانه سلانه به طرف ساختمون راه افتادم . دم در نگاهي به پنجره هاي واحدمون انداختم هنوز چراغا روشن بود . يعني هيراد نرفته بود ؟ شايدم يادش رفته بود چراغارو خاموش كنه . رفتم سمت اتاقك عمو رحيم تقه اي به در زدم عمو اومد بيرون گفتم : - عمو آقاي كياني كليداي واحد و بهتون داد ؟

- نه عمو جون مگه هنوز تو ساختمونه ؟

- نميدونم . شايد با خودش برده . اشكال نداره شما برو تو عمو . فعلا .

از كنارش رد شدم نگاهم روي راه پله ها بود . اول به سمت انباري رفتم و خرت و پرتام و گذاشتم اونجا بعد راه پله رو گرفتم و رفتم بالا . نگاهي به در واحد انداختم هنوز باز بود . پس نرفته بود . تقه اي به در زدم و آروم صداش كردم :

- آقاي كياني .

جوابي نيومد . دوباره گفتم :


romangram.com | @romangram_com