#همیشه_یکی_هست_پارت_149

برگشتم سمت صدا پارسا ذكاوت بود ! ميلم به خميازه كشيدن و سركوب كردم و گفتم :

- سلام آقاي ذكاوت خوبين ؟

- ممنون . از احوال پرسياي شما .

لبخند زدم و گفتم :

- با من كاري داشتين ؟

- بله . ببخشيد خانومِ ؟

با گنگي نگاهش كردم كه با لبخند گفت :

- من هنوز اسمتون و نميدونم .

دودل بودم . چي بايد معرفي ميكردم خودمو ؟ اگه ميگفتم بلبل بايد 1 ساعت مينشستم شجره نامم رو هم واسش ميگفتم . با شك گفتم :

- سُرمه هستم . سُرمه راد .

- خوشبختم خانوم راد . چه اسم زيبايي دارين . ميخواستم اگه براتون زحمتي نيست در پايين و باز كنين اون بسته هايي كه گذاشته بوديم تو انباري رو برداريم .

سر تكون دادم خواستم برم پايين كه صداي هيراد و شنيدم :

- جايي ميري ؟

تازه يادم افتاده بود كه بايد ميگفتم كجا ميخوام برم . گفتم :

- ميخواستم بسته هاي آقاي ذكاوت و از تو انباري بهشون بدم .

اخماش تو هم بود سري تكون داد و ذكاوت با خوش رويي دستش و جلو آورد و گفت :

- پارسا ذكاوت هستم . طبقه ي بالاتون دفتر بيمه دارم .

هيراد سعي كرد يكم اخماش و از هم باز كنه . دست پارسا رو فشار داد و گفت :

- هيراد كياني هستم .

- خوشبختم آقاي كياني . اگه اجازه بدين ما بريم مزاحم شما نشيم .

- اگه كمكي از دستم بر بياد دريغ نميكنم .

- متشكرم . الان كسي مياد كمكم . با اجازتون .

با اين حرف با دست به من اشاره كرد و گفت :

- بفرماييد خانوم راد .


romangram.com | @romangram_com