#همیشه_یکی_هست_پارت_148
- هيچ معلوم هست كجايي ؟
گنگ و پرسشگر نگاهش كردم و گفتم :
- به توك پا رفته بودم دم در .
- منم اينجا بوقم ؟ يه اجازه اي ؟ يه اطلاعي . هيچي ؟ همينجوري واسه خودت ميري و مياي ؟
كار خوبي نكرده بودم باس بهش ميگفتم . حق و بهش دادم و گفتم :
- شرمنده بايد ميگفتم .
چند لحظه مكث كرد بعد عصباني گفت :
- نميخوام بگي شرمنده . شرمندگي تو به درد من نميخوره .
يا خدا معلوم نيست چش شده ! خوبه حالا كار مملكتي انجام نميدم تو اين دفتر وگرنه حسابي قاطي ميكردم ! گفتم :
- پس چي بايد بگم ؟
انگار هر چي خونسرد تر جوابش و ميدادم اون شاكي تر ميشد . با يه لحن عصبي گفت :
- خوبه ديگه هر جا ميخواي ميري . هر كار ميخواي ميكني . منم اينجا نقش برگ چغندر دارم ! تازه دستمم ميندازي ! خوبه !
مات و مبهوت نگاش ميكردم . نميدونستم بايد بهش چي بگم . به نظرم زيادي داشت واكنش نشون ميداد ! به خودش اومد يكم آروم تر شد و گفت :
- ميتوني بري . دلم نميخواد از اين به بعد بدون اجازه دفتر و ترك كني .
سر تكون دادم و اومدم بيرون . انگار عادتش بود سر اتفاقاي الكي قيل و قال كنه ! ازش معذرت خواهي هم ميكني برميگرده يه چيزي بارت ميكنه ! برج زهر مار !
رفتم نشستم سر درسم . خيالم از بابت حسن راحت شده بود ولي داشتم به هيراد و عكس العملاي جديدش فكر ميكردم .
دي ماه اومد و من دوباره بايد ميرفتم امتحاناي دبيرستان و ميدادم اگه همه چي درست پيش ميرفت ميتونستم ديپلمم و بگيرم . سها اين روزا يه جور خاصي روي حرف زدنم دقيق شده بود تا يه حدودي كمكم كرده بود و سعي ميكردم از اصطلاحات و كلمات بهتري استفاده كنم . در واقع به قول سها داشتم حرف زدنم و خانومانه ميكردم . البته تا همين جا هم سها رو كچلش كرده بودم .
چند بار ديگه هم پارسا ذكاوت و ديدم توي اين مدت مثل هميشه مودب بود و آروم . البته بيشتر اين ديدارا توي راه پله بود و با يه سلام و عليك كوتاه . تنها فرقي كه با بار اول داشت اين بود كه ديگه با سر نرفتم تو شكمش !
اين روزا سها و فريد و اصلا نميشه تو دفتر پيدا كرد . تقريبا دو ماه به عروسيشون مونده و به قول سها كلي كاراشون مونده .
و اما هيراد ! اين روزا مشكوك شده . ديگه عصبي نيست . البته مهربونم نيست . ولي ميشه گفت دچار يه حالت خنثي خوب شده ! سرش تو كار خودشه و كمترم غر ميزنه . سها ميگه اينجور آدما كه هميشه بد اخلاقن و با غرزدن و عصبانيت با اطرافيانشون برخورد ميكنن وقتي كه انقدر غير عادي ساكت ميشن يا يه ريگي تو كفششونه و اين آرامش قبل از طوفانه يا اينكه ذهنشون جايي گيره . و بيشتر احتمال ميداد كه يه درگيري ذهني با خودش پيدا كرده كه انقدر ساكته . براي من فرقي نداشت . بيشتر از اين خوشحال بودم كه درگيري باهاش ندارم .
توي اين مدت از بس سها زير گوشم از متانت و وقار و رفتاراي دخترونه خونده بود كه ديگه كلافه شده بودم . خودش ميگفت تا حدود زيادي پيشرفت داشتم و تونستم لحنم و عوض كنم . حداقل خوشحال بودم كه تونستم راضيش كنم تا كمتر زير گوشم غر بزنه !
هيراد و فريد كنارميز سها وايساده بودن و سر يه مساله اي با هم بحث ميكردن . سها هم به حرفاشون گوش ميداد و گه گاه يه اظهار نظري هم ميكرد . منم خسته و بي حال از اين همه بحثاي بيخودشون يه گوشه وايساده بودم و از سر بيكاري بهشون زل زده بودم . فريد يه حرفي رو ميزد و هيرادم باهاش مخالفت ميكرد . يكي نبود بگه وقتي با هم مخالفين چرا بحث الكي ميكنين آخه ؟
با بي حالي رفتم سمت در و بهش تكيه زدم . يهو يه صداي آشنا رو شنيدم :
- سلام خانوم . چه خوب كه اينجايين .
romangram.com | @romangram_com