#همیشه_یکی_هست_پارت_139

بي توجه از كنارش رد شدم دوباره شنيدم كه گفت :

- سُرمه .

بازم همينطور رد شدم يهو گفت :

- بلبل خان .

سرم و برگردوندم سمتش و گفتم :

- كاريم داشتي ؟

اخماش و تو هم كرد و گفت :

- مگه تو سُرمه نيستي ؟ 1 ساعته دارم صدات ميكنم .

بي حال گفتم :

- شرمنده عادت ندارم .

سري تكون داد و گفت :

- عمو رحيم اومد كارت داشت گفت وقت كردي يه سر بري اتاقكش .

با خوشحالي گفتم :

- اِ ؟ مگه اومد ؟

- آره انگار تازه رسيده .

- خدارو شكر شبا خيلي ستم بود تو اين ساختمون تنها خوابيدن .

چند دقيقه رفتم پيش عمو رحيم و برگشتم . طفلي برام سوغات آورده بود . همه رو گذاشتم تو اتاقم و دوباره برگشتم بالا . مهمون هيراد داشت ميرفت جلو در كم مونده بود با سر برم تو شكمش . تا من و ديد دوباره از همون لبخندا زد و گفت :

- خانوم بابت قهوه ي خوشمزتون سپاسگذارم .

لبخند كج و كوله اي بهش زدم سرش و خم كرد و گفت :

- با اجازه .

از هيرادم كه كنارش وايساده بود خداحافظي كرد و رفت . نگاهم به رفتن پسره بود . روم و به طرف در كردم كه برم تو ديدم هيراد دست به سينه جلوي در وايساده و نگاهم ميكنه اخمام و دوباره تو هم گره كردم و گفتم :

- ميشه برين كنار ؟

همونجوري كه به در تكيه داده بود يكمي خودش و كشيد كنار سريع از كنارش رد شدم ولي دقيقه ي آخر بازوم به آرنجش خورد . عصبي بودم ولي چيزي نگفتم و رفتم سمت آشپزخونه . عين دكل وايساده بود سر راه . چقدر بعضيا خود خواهن !

تا آخر روز كامل حرفاي هيراد يادم رفته بود . حتي ديگه بهشون فكرم نميكردم . با صداي خداحافظي سها به خودم اومدم و سرم و از روي كتابم بلند كردم گفتم :


romangram.com | @romangram_com