#همیشه_یکی_هست_پارت_136
مثل اينكه هيراد روش نشد بپرسه پس اين سر خر چيه دنبال خودتون راه انداختين . فقط با تعجب گفت :
- آها خوش بگذره . فعلا .
خداحافظي كرديم و فريد به راه افتاد . تو كل مسير سها و فريد يا حرف ميزدن يا كل كل ميكردن . ديگه سرم درد گرفته بود از دستشون . بالاخره رسيديم به هفت تير . فريد گوشه اي دوبل وايساد و گفت :
- جاي ماشين بده شماها برين من تو ماشين منتظرتون ميمونم .
سها سري براش تكون داد و ما به سمت مغازه هاي مانتو فروشي رفتيم . مثل يه بچه به سها چسبيده بودم و هر كاري ميگفت ميكردم . سها رفت توي مانتو فروشي و منم به دنبالش . رِگالاي مانتو رو زير و رو ميكرد و زير لب گاهي وقتا غر ميزد و بعضي وقتام با خوشحالي به يه مانتو زل ميزد . هيچ چيز باحالي از نظر خودم اونجا نبود كه بهش نگاه بندازم . ترجيح ميدادم در و ديوار مغازه رو ببينم .با صداي عصباني سها به خودم اومدم : - حواست كجاست ؟ 1 ساعته دارم ازت نظر ميپرسم .
- من هيچي نميدونم هر كدوم كه فكر ميكني خوبه انتخاب كن .
سها پوفي كرد و يه مانتو رو از بين بقيه جدا كرد . مانتو مشكي ساده اي بود گرفت جلوم و گفت :
- برو اين و بپوش ببينم تن خورش خوبه .
با بيحالي رفتم سمت اتاقكي كه كنار مغازه بود . تنم كردم و تو آينه به خودم نگاه كردم . سها در و باز كرد و نگاهي بهم كرد گفت :
- زيادي سادست .
بعد يكم فكر كرد و گفت :
- ولي بدك نيست . ميتوني تو دفتر بپوشيش .
بالاخره تصميم گرفته شد لباسام و پوشيدم و از اتاق اومدم بيرون . سها هم واسه خودش دو دست مانتو انتخاب كرد و خريد . خيلي سريع كارمون تموم شد فريد با ديدن كيسه هاي خريد خنديد و گفت :
- واي عزيزم چقدر خوبه كه تو انقدر سريع خريد ميكني .
سها خنديد و گفت :
- زبون نريز وايسا هنوز كارمون تموم نشده .
فريد قيافش رفت تو هم سها خنديد و گفت :
- فريد ما ميريم اون ور خيابون يه نگاه به شال و روسريا بندازيم .
فريد سر تكون داد و من و سها رفتيم اون طرف خيابون . روسري فروشي نسبتا بزرگي بود . سها خيلي مسلط خريد ميكرد . نميدونم شايد اگه منم مثل اون اين همه سال دخترونه خريد ميكردم الان مسلط بودم !
براي من يه شال سفيد كه حاشيه هاي مشكي داشت و انتخاب كرد و براي خودشم دو دست روسري خريد . دوباره از مغازه اومديم بيرون و رفتيم سمت ماشين فريد . داشتم فكر ميكردم واقعا اين چيزايي رو كه خريده بودم و دوست داشتم ؟ حاضر بودم ازشون استفاده كنم ؟ اگرم استفاده نميكردم سها حالم و ميكرد تو قوطي !
دوباره سوار ماشين فريد شديم . سها با ذوق و شوق از خريدش حرف ميزد و من ساكت به بيرون خيره شده بودم . داشتم عوض ميشدم . خودمم احساسم و نميفهميدم . ديگه كسي مثل بلبل سابق رو حرفم حساب نميكرد . يعني داشتم ميشدم يه زن ؟ پس اين همه مدت چرا تلاش كردم تو خودم بكشمش ؟ يعني همش به خاطر نشست و برخاست با سها بود ؟
يكم شيشه رو دادم پايين . احساس خفگي ميكردم . با صداي سها به خودم اومدم :
- بلبل كجايي ؟ رسيديم .
با گيجي اطراف و نگاه كردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com