#همیشه_یکی_هست_پارت_135

فريد خندش شدت گرفت . ولي ديگه چيزي نگفت . خوب حالش و گرفته بودم . فكر نكنم فهميده باشه كار من بوده !

فريد تشكري كرد و از جاش بلند شد . سها كنار گوشم گفت :

- كار خود پليدت بود .

فقط خنديدم . سها هم خنديد .

ساعت 7 بود منتظر بودم همه برن كه درارو قفل كنم برم پايين . سها اومد كنارم و گفت :

- بلبل من و فريد ميخوايم بريم خريد . توام مياي باهامون ؟

با گيجي گفتم :

- خريد واسه چي ؟

- ميخوام مانتو بخرم . توام به يه چيزايي احتياج داري . نمياي ؟

دوباره خواستم مخالفت كنم كه سها سريع گفت :

- به خدا نه بياري ديگه نه من نه تو .

دهنم بسته شد گفتم :

- پس صبر كن هيراد بره درارو قفل كنم بيام .

خنديد و گفت :

- باشه پس تو ماشين منتظرتيم .

بعد با فريد رفت . هيراد از اتاقش اومد بيرون نيم نگاهي بهم كرد و گفت :

- مثل اينكه عمو رحيم امشب مياد .

- خوبه .

- فقط گفتم بدوني . درارو قفل كن . فعلا .

اين و گفت و از در رفت بيرون . يكي نبود بهش بگه مثلا تو نميگفتي من درارو قفل نميكردم ؟! اگه ميشد اصلا در و باز ميذاشتم و ميرفتم . با حرص در و به هم كوبيدم و قفل كردم . سريع رفتم پايين هيراد از شيشه ي ماشين فريد آويزون شده بود و چيزي بهش ميگفت . يه راست رفتم سمت ماشين و روي صندلي عقب نشستم .

هيراد با ديدنم تعجب كرد رو به سها و فريد گفت :

- هميشه به گردش ! جايي ميرين ؟

فريد گفت :

- آره سها يكم خريد داره .


romangram.com | @romangram_com