#همیشه_یکی_هست_پارت_133
در و بستم ولي ديگه قفلش نكردم همون جا با حالت نيم چُرت منتظرش وايسادم . چقدرم طولش ميداد . يه كيف برداشتن انقدر طول داشت ؟
به ستون وسط راهروها تكيه دادم و گه گاه يه نگاهم و به آسانسور و يه نگاهم و به پله ها دوخته بودم .
بالاخره بعد از نيم ساعت معطل كردن شازده تشريف فرما شدن ! اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
- وقتي در باز نميشه به جاي ور رفتن به قفل يه تيليف ميزدين .
نگاهي كرد و خنديد گفت :
- ترسيدي ؟
واسم گرون تموم شد حرفش گفتم :
- كي ؟ ما ؟ بلبل از هيچي نميترسه .
- پس چرا رنگت پريده ؟
با اخم گفتم :
- اگه كيفتون و برداشتين بهتره برين ميخوام در و قفل كنم .
- چه عصباني ترسيدم .
هيچي نگفتم گفت :
- ببخشيد اگه ترسوندمت .
از قصد روي ترسوندمت تاكيد كرد دوباره با اخم گفتم :
- من نترسيدم .
به حالت مسخره زد به پيشونيش و گفت :
- راست ميگي . تو خيلي شجاعي . اصلا مردي هستي واسه خودت .
نيشخند زد و گفت :
- يادت نره در و از پشت قفل كني خانوم كوچولو . فعلا .
خنديد و سريع دور شد . ميخواستم سر از تنش جدا كنم ولي اين كار و انداختم واسه فردا . خونسرد در و 6 قفله كردم و مسير انباري رو گرفتم .
همه اومده بودن و وقت صبحونه بود توي ليواناي مخصوصشون چايي ريختم و گذاشتم رو ميز همه چي آماده بود خواستم صداشون كنم كه تازه ياد انتقام جوييم از هيراد افتادم . نيشخند شيطنت آميزي گوشه ي لبم ظاهر شد . يكم دور و ورم و نگاه كردم چشمم به نمك دون افتاد برداشتمش و با سخاوت تمام هر چي توش بود و خالي كردم تو چايي هيراد . بعدشم با انگشتم خوب هَم زدمش . خواستم از آب دهنمم استفاده كنم ولي حال خودم بد شد . اين ديگه آخرت نامردي بود . همين انگشت افاقه ميكرد . ياد حرف اقدس خانوم افتادم كه هميشه به مامان پرنيا ميگفت كه نذاره پرنيا با دست غذا بخوره آخه عشق غذا خوردن با دست بود هميشه هم غر ميزد ميگفت از يكي از همسايه ها شنيده كه هر چقدرم دست و بشوري بازم ميكروب داره . نگاهي به انگشتام كردم . بالاخره يه نمه ميكروب واسه بدن آق وكيلمون لازم بود .
يهو ياد پريناز افتادم دلم براش لك زد كاش ميشد ببينمش !
romangram.com | @romangram_com