#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_95

 قیامت می شود! مگر قیامت خبر فرو ریختن دنیا نیست؟!

 دستگیره را پایین می کشم. صدای فریاد یلدا را می شنوم...کاش لال شود ... کاش ساکت شود...

نگاه ارام یاسین روی من می نشیند ولی کلمات یلدا همه چیز راخراب می کند...

نگاهش سرد می شود...

یخ می کند و می شکند...

کلمات را نمی شنوم فقط میدانم یلدا رسوایی مرا فریاد می زند...نگاهم سر می خورد روی برگه کوچک دست یاسین..."دیده است؟" ... زانوهایم توان ایستادن ندارند می لرزند واصرار دارند که به زمینم بزنند...

-ساکت شو دختر؟؟؟

صدای فریاد پدرم است به یلدای تبل به دست می گوید...

دوباره فریادش سر من اوار می شود

-این چی داره میگه گلسا؟؟؟

تمام تلاشم این است نیفتم قدم هایم لرزان است

-می دونی جرم دختر چیه قاضی کاویان؟بهم ریختن زندگی من و سعی در اغفال شوهرم!!؟

محکمتر می گوید، مثل یک وکیل؛ پوزخند می زند وتحقیر امیز نگاهم می کند،روی اخرین پله درست در دومتری یاسینم.کاش بغلم کند من تحمل این همه فشار راندارم؟!

-وزمانی جرمش سنگین تر می شه که شوهرم داشته باشن!!؟چطور دخترتون رو تربیت کردید قاضی کاویان؟؟!با شوهر من قرار می زاره که اقدام به طلاق بکنن؟؟؟

هر دو احضاریه را به طرفم پرت می کند،احضاره داخل دست یاسین مچاله می شود قلب من هم!!

صدای برافروخته پدرم بلند م شود


romangram.com | @romangram_com