#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_198
-حرفای اخرت،حضور دیوید تو خونت،احضاریه دادگاه،فاصله گرفتن هات...عصبانیم کرده بود...
-...
-نمی خواستم بری...نمی خواستم دور بشی...دوباره داشتی می رفتی...
-...
-همه چی داشت دوباره تکرار می شد...
حرکت نرم لب هایش را روی شقیقه ام حس می کنم.
-من دیگه بر نمی گردم..
زمزمه می کند
-هیشش...بغض نکن!...
-نمیام که اذیتم کنی..
می دانم حرفهایم،بغضم کودکانه شده ولی پدرانگی یاسین را برای احساسم ثابت شده می دانم.
-دیگه تموم شد...اروم باش...عزیزم..
-بغلم کن!
دست هایش را از پهلویم عبور می دهد،کف دستش را میان کتفم می گذارد و به سمت خودش می کشد..
موهایم را می بوسد...
-دیگه تکرار نمیشه،هیچی،برمی گردیم خونه..
romangram.com | @romangram_com