#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_197
چیزی زیر سینه ام گره خورده،دست هایم را به همان طرف سر می دهم.
-منم نترس!
با صدایش موج اتفاقات به ذهنم هجوم می اورند،می خواهم بلند شوم ولی تنم یاری ام نمی کند،تخت تکان می خورد؛پلک هایم را می بندم.نمی خواهم قهوه ای هایش باز به جانم بیفتند.
لغزش نوازش گونه ی انگشتانش روی برجستگی شکمم حس خوش ایندی را ایجاد می کند.زمزمه می کند
-بهتری؟!
لب میزنم
-چرابرگشتی..
-بدون تو نمی تونم...نمی تونم زندگی کنم..
-خودت گفتی نمی تونی کنار بیایی..
پچ پچ می کند
-پنج سال کافیه دیگه نمی کشم..
-...
-اگه برای تو برزخ بود برای من جهنم بود..
-...
-فکر می کردم می خواهی با دیوید برگردی..
-...
romangram.com | @romangram_com