#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_196
مشت هایم را محکم تر می کوبم ولی او هیچ عکس العملی نشان نمی دهد
-هیجان خوب نیست؟!عوضی،مگه مرده متحرک هم هیجان می فهمه؟؟
-...
-خیانت کردم گورمم گم کردم چرا راحتم نمی زاری؟؟؟
دستهایش را بالا می اورد و دور تنم حلقه می کند؛به محض احساس بازو و سینه اش تغلا می کنم
"نه نمی خواهم!"
مشت می کوبم ولی حلقه ی بازوهایش تنگ تر می شود.به سینه اش می چسبم
"بوی یاسین می دهد،گرم است؛خواستنی است،نه! نمی خواهم!؟"
به پهلویش می کوبم ولی فقط حلقه را محکم تر می کند
-هیشش!؟!...اروم...عزیزم...فقط می خوام بغلت کنم...گلسا؟!...خانومم...هیشش!!...فدای نفس زدنت نلرز...
نوازش می کند...
رطوبت نفس هایش کنار گوشم غیر قابل تحمل می شود؛می لرزم ولی کلمات او جادو می کند
-دوست دارم... دوست دارم...دوست دارم...عزیزم...بخاطر تو اومدم...فقط بخاطر تو...
تنم از لرزش می ایستد... واو ادامه می دهد می گوید و انگار که تنم برای ارام شدن تشنه ی همین کلمات بوده،او می گوید و انقدر می گوید که خودم هم نمی دانم این خلسه ی ارامش بخش کی تمام تنم را می گیرد که بی حس می شوم،حسم شبیه تن و روح ادمی می شود که بعد از یک طوفان موج ارامی تنش را روی اب ارام با خودش حرکت می دهد هیچ صدایی را نمی شنوم جز نجوای اهسته ای از کلمات یاسین را و صدای موج های کوچک و ارام دریا را...
پلک هایم را باز می کنم نه زمان را می دانم نه مکان را،شقیقه هایم تیر می کشند ولی احساس بدی ندارم.
گرمایی را میان کتفم احساس می کنم؛چیزی مثل رطوبت! گیرنده های حسی ام کم کم فعال می شوند.تکان می خورم ولی حتی ذره ای هم جابجا نمی شوم.هنوز بدنم کرخت است و بی حس.
romangram.com | @romangram_com