#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_195
-این بچه مال منم بود،حق نداشتی از من مخفیش کنی؟؟
صورتم را بالا می اورم وبه قهوه ای های عصبانی اش نگاه می کنم،کف دستم را به زمین تکیه می دهم و بلند می شوم.
برای لحظه ای احساس جنون می کنم
"پس برای من نیامده،برای کودکش این همه را ه را کوبیده"
در را تا ته باز میکنم و سرش فریاد میزنم
-برو بیرون،از خونه من برو بیرون؟؟پس این همه راه رو برای بچه ات اومدی؟!بزار یه چیزی رو همین الان برات روشن کنم،من دیگه به اینجام رسیده..
به گلویم اشاره می کنم
-جنازه ی من رو با این بچه باید ببری؟؟!
بازویم را می گیرد و در را میبندد
لحنش ملایم می شود،می لرزم،می شود همان یاسین ارام خودم...
-کسی که این وسط باید عصبانی باشه منم؟!
دستش راروی کمرم می گذارد و به داخل می کشد.از عصبانیت می لرزم
"دکتر گفته بود استرس برایم خوب نیست"
-هیجان برات خوب نیست؛اینقدر داد نزن!
می چرخم و با مشت به پهلوو سینه اش می کوبم
-هیجان خوب نیست و این همه مدت عذابم دادی؟؟هیجان خوب نیست و اشکم رو این همه در اوردی؟؟
romangram.com | @romangram_com