#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_194

روبرویم روی پاهایش می نشیند؛بیشتر در خودم جمع می شوم.قهوه ای هایش لبریز شده اند؛دستش را جلو می اورد،صورتم را پس می کشم ولی او اشک هایم را می گیرد،نک انگشتانش که روی صورتم می لغزد چشم هایم را می بندم...خوب یاد گرفته است بیچاره ام کند،...

جای انگشتانش می سوزد و من بعد از سه ماه باز تب می کنم..

 "چرا یاسین برای من تمام نمی شود؟!"

جای انگشتانش می سوزد و من باز بی تاب بازوهایش می شوم،...

بی تاب اغوش گرم و خواستنی اش می شوم،...

بی تاب محبت های گاه و بی گاهش می شوم،...

 بی تاب زنانگی ام می شوم و بی تاب مردانگی اش می شوم...

بی توجه به التهاب درونیم می گویم

-برگرد!

مچ دست هایش را می گیرم و از صورتم جدا می کنم،شاید این اخرین نوازش هایش بود...بغضم گلویم را جهنم می کند تا حرفم را بزنم...

-برو،برای من مردی..

نگاه به غم نشسته اش در عرض چند ثانیه از عصبانیت سرخ می شود...بلند می شود چند قدم راه می رود و دوباره روبریم زانو می زند

-چرابه من نگفتی حامله ای؟؟

پیشانی ام را روی کشکک زانویم می گذارم؛اشک هایم صورتم را می سوزاند

-برو؟!

صدایش محکم می شود بدون هیچ انعطافی


romangram.com | @romangram_com