#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_192
دستی بر پشت گردنش می کشد و کنار می رود.داخل می شوم و از دیدن فرد رو رویم شوکه کی شوم.نگاهش روی صورتم می نشیند و عجیب احساس می کنم نگاهش نوازش دارد...
بلند می شود
قهوه ای هایش سر می خورند و روس شکمم ثابت می مانند؛حالت مات صورتش وارامش و مظلومیت خواستنی چهره اش هم چیزی از ترس درونی ام کم نمی کند.چند قدم به طرفم بر می دارد.
صدای دیوید را کنار گوشم می شنوم
-ما همین اطراف قدم میزنیم.
دست سارا را می کشد و می رود.
قدم بعدی را که بر می دارد منفجر می شوم
-برو بیرون؟؟برای چی اومدی؟؟کی بهت اجازه داده بیای تو خونه ی من؟؟برو بیرون؟؟؟
-گلسا عزیزم؟!
فریاد میزنم
-من عزیزم تو نیستم،من دیگه هیچی تو نیستم؟؟چی از جونم می خواهی؟؟چرا دست از سرم برنمی داری؟؟؟
بازوهایم را میان انگشتانش فشار می دهد،می خواهد بغلم کند همان حربه ی همیشگی! می داند چطور ارامم کند ولی دیگر نمی خواهم ،نمی خواهم بگذارم احساسم جولان بدهد...
دست هایم را روی سینه اش می گذارم تا نزدیک نشود ولی عجیب سینه اش گرم است؛مثل همان روزهایی که پناه گاهم بود!
دستم را برمی دارم ..
"بی تابی برای اغوشش که عصبانیت نمی شناسد!"
پس می کشم ولی او جلو می اید،اشک هایم می ریزند و قدم هایم را به عقب برمی دارم
romangram.com | @romangram_com