#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_190

*************************

*********************

دیوید می گوید نمی فهمد،برایش توضیح می دهم قانع نمی شود.می گوید:"درک نمی کنم"

چه انتظاری دارم که فرهنگ مرا درک کند،اینکه حضور او ان هم تنها درخانه ام در حالی که یاسین می داند خواستگار سابقم است،برای یاسین قابل حضم نیست.من میدانم که این با هم بودن، این تنها بودن ان هم ان موقع از شب هیچ معنی نمی تواند داشته باشد،روابط در چهار چوب خودشان مشخص و قابل توجیه هستند؛استرالیا هم که بودیم این رفت وامد ها این با هم بودن ها بود یک دوستی ساده با حد ومرز خودش.

برای من دیوید فقط دیوید است نه بیشتر؛یاسین اما تمام فکرش دوری کردن های اخیرم و جمله های اخرم بود،هرچقدر هم که بخواهم نمی توانم درستش کنم اتفاقات طوری دست به دست هم دادند که یاسین میام تقدیرم نباشد، فکر می کند...

این اشک ها تمامی ندارند...

-من می تونم بدوام خاله؟!

-اره عزیزم،فقط دور نشو؟

-شما دارین گریه می کنین؟!

اشک هایم را با انگشتانم می گیرم

-نه عزیزم.

او هم باور نمی کند

-شما همش گریه می کنید؟

لبخند می زنم تا حواسش را پرت کنم

-مگه نمی خواستی بدویی،برو ببینم چقدر تند می دویی؟

می خندد.دستم را می گیرد و می کشد


romangram.com | @romangram_com