#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_189

"خدایا چرا تمامش نمی کنی؟!"

پوزخند می زند؛پوزخندش اوار می شود، رنگ پوزخندش بوی مرگ میدهد...

برگه درون دستش را روی میز پرت میکند؛پرت می کند... و میرود...به همین سادگی میرود...

"نمی دانم چرا ولی عجیب احساس می کنم این اخرین نگاهش به من بود،اخرین!"

دیوید بهت زده را میبینم و دست دراز شده اش را...

-چرا رفت؟!

اشک هایم می چکند و انگار منتظر همین جمله بودم.مانتو و شالم را برمی دارم و خودم هم نمی دانم چطور به خیابان رسیده ام.

ماشین شاسی بلند سفیدش که سرو ته می شود صدایش میزنم

-یاسین!!

 دور میزند و از پارک خارج می شود.به شیشه اش می کوبم تمام صورتش سرخ است.

-یاسین تورو خدا؟!!

باز می کوبم و او گاز می دهد؛گاز می دهد ... و می رود...

صدای جیغ لاستیک هایش گوش هایم را کر می کند و بوی سوختگی ان بینی ام را پر می کند...

عق میزنم و بالا می اورم ... انگار که تمام سلول های بدنم بخواهند تنم را ترک کنند و از معده ام بیرون بزنند... انگار که یاسین کوچک میان بطنم هم بخواهد برود...عق میزنم و اشک هایم گلوله می شوند...عق میزنم و چرا هنوز زنده ام؟!... عق میزنم و چرا باید برای مردن هم التماس کرد؟! عق میزنم و چرا خدا تمامش نمی کند؟! عق میزنم و بدبخت که باشی مرگ هم برایت ارزو می شود...

 

*************************


romangram.com | @romangram_com