#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_188

"یاسین امده!"

نگاهش سر تا پایم را وجب می کند،نی نی نگاهش روی صورتم ارام و قرار ندارد.

-نمی خواهی تعارفم کنی بیام تو؟!

لحن صدایش دیوانه کننده است.

-س..سلام!

نگاهش را نمی گیرد،من هم نمی گیرم.یک هفته اس که ندیدمش،یک هفته اس که خودش را از من دریغ کرده،نگاه اشفته اش سرزنش دارد، دلخوری دارد،دلتنگی دارد و هزار حرف نگفته...هرچه که دارد مرا بی اراده می کند؛بی اراده می کند برای همه تصمیماتم،همه اش دود می شود وبا یک نگاه یاسین می رود.

چشم هایم پر می شوند از دلخوری از بغض از گلایه...

-یاسین!

نگاه سرزنش گرش نمی گذارد که نزدیکش شوم و فقط خدا می داند برای لمس نکردنش چقدر تلاش می کنم.

قهوه ای هایش خبر از بی خوابی هایش می دهند.نگاهم سر می خورد روی کاغذ نصفه نیمه ی میان انگشتانش "احضاریه" است.اب دهانم را قورت می دهم.نگاهش انقدر حرف میزند انقدر سرزنش می کند که از کارم تاحد مرگ پشیمام می شوم و ارزو می کنم "کاش به حرف منصور فرهنگ نیا گوش نمی دادم"

کنار می روم تا داخل شود.از کنارم رد می شود و پا به داخل می گذارد.دنبالش میروم.

قبل از انکه یاسین بنشیند صدای سلام انگلیسی دیوید بلند می شود.چشم هایم را می بندم

"نه!"

یاسین تقریبا خشک می شود و شوکه به دیوید نگاه می کند.دیوید بی خیال از همه چیز به سمتش قدم برمی دارد تا به رسم ایرانی ها دست بدهد،لبخند به لب دارد.

من ولی ...

انگار یک بار دیگر قیامت می شود برایم.نه گوش هایم می شنوند ونه چشم هایم نقطه ی دیگری به جز یاسین را میبیند.نگاه بهت زده اش را از دیوید می گیرد و به من می دوزد


romangram.com | @romangram_com