#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_186

-نه!

ان روزها در هفته یاسین یک یا دوشاخه گل را برایم می اورد.به سبد رزها نگاه می کنم و یادم می اید میان قدم زدن هایم در ساحل به دیوید گفته بودم گل رز را دوست دارم،دلیلش هم یاسین بود نه زیبایی گل.

-می خواهی تا کی اونجا بمونی؟!

لبخند کم جانی میزنم.سارا را میبینم که خودش را به دیوید چسبانده انگار نه انگار که چند لحظه پیش گفته بود می خواهد بماند.

 

-چرا نمیایی پیش ما؟!

ظرف ابکشیده را سره جایش می گذارم،صدایش جایی در نزدیکی ام است،برمی گردم باز لبخند کم جانی میزنم

-نمی خواهی چیزی بگی؟!



-خوبم!

-چی اینقدر بهمت ریخته؟

-...

-از اومدن پشیمون شدی؟!

نگاهم را به کراوات مشکی اش می دوزم

-...

-حرف بزن،کاری از دست من بر میاد؟


romangram.com | @romangram_com