#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_185

اصرار های مادرم را برای ماندن نادیده می گیرم،می بوسمش و به خانه برمی گردم.تمام فکرم مشغول است.

 

صدای زنگ در خانه که بلند می شود مداد رنگی ها را زمین می ریزم و بلند می شوم.سارا با لحن کودکانه ای می گوید

-من با پدر نمی رم،می خوام بازم بمونم؟!

لبخند می زنم و می بوسمش

-باشه عزیزم!

در را باز می کنم دیوید است ویک سبد گل

-سلام!

-سلام چرا اینطوری نگام می کنی می تونم بیام تو؟!

کنار میروم و تعارفش میکنم

سبد را به سمتم می گیرد

-این بانوی زیبا نمی خواد گل ها رو بگیره؟!

سبد را می گیرم

-ممنون،تو که دیروز گل اوردی؟!

-بازم میارم اشکالی داره؟!

لبخند میزنم


romangram.com | @romangram_com